يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش. چهل و چهار: ماجرای یک پیوند

فکر می کنم عارضه ای بر روی قفسه سینه داشتم. دقیق یادم نیست چه بود. قرار شد من تکه ای از سینه ام را به آنها بدهم و دکتر بجایش مرا معالجه کند. توی خیابان دکتر را دیدم، با مرد و زنی که آمده بودند تا تکه ای از سینه ام را بخرند خوش و بش کردیم و دکتر ما را دعوت کرد تا داخل ساختمان بشویم. روز موعود بود. به خورشید و مردمی که خیلی بی خبر از  اتفاق امروز درگذر بودند نگاه کردم. وارد ساختمان شدیم و بعد سوار آسانسوری شدیم که رو به پایین می رفت. آسانسور کهنه و قدیمی بود. در آسانسور باز شد. هیچ نشانه ای از نور وارد نشد، دکتر جلوتر رفت و چراغهای سقف را روشن کرد. یک سالن بزرگ بود که اطرافش پر از تخت های بیمارستانی بود. روی زمین جای خونهای خشک شده بود که به سمت چاه وسط سالن رفته بود. دیوارها با رنگ زرد رنگ آمیزی شده بود و چرک و کثیف بود. دکتر با خوشرویی گفت بفرمایید. هنوز به تصمیمم مطمئن بودم. کنار سالن یک سینک فلزی بزرگ قرار داشت که در امتداد دیوار ها ادامه پیدا کرده بود. دکتر با آن مرد و زن صحبت کرد و می گفت، حال پسرتان خوب می شود. داخل سینک را نگاه کردم. اسکلت مردی بود که گوشت بر صورت داشت، ولی تمام گوشت و پوست سینه اش از بین رفته بود. خون می ریخت از همان اسکلت. اعصابم کمی بهم ریخت. دکتر تختی را آورد و به من اشاره کرد رویش بخوابم. حالا دیگر پای تصمیمم شل شد. دکتر را دیدم که رفته آنطرف تر، اره برقی اش را روشن می کند. برعکس همه دکترها که روپوش سفید می پوشند، روپوش چرمین قهوه ای به تن کرد. همه افکار به ذهنم حجوم آوردند. یعنی آن بالا، آخرین باری بود که خورشید را دیده ام؟ از همین الان دلم برای خورشید تنگ شد. مثل همیشه به پدر و مادرم هم نگفتم کجا می روم، بیچاره ها اسکلت تکه تکه شده فرزندشان را کی پیدا خواهند کرد. دکتر آمد جلو و مرا روی تخت خواباند. زن و مرد آمدند روی سرم و با حرص و طمع به قفسه سینه ام نگاه کردند. دکتر دست و پاهایم را با مچ بندهای مخصوص به تخت بست. به فکر همه کارهای ناتمامم بودم. دکتر تیغش را برداشت و به سمت سینه ام آمد. فریاد زدم دکتر مگر بیهوش نمی کنی؟ خندید و گفت نه! اینطوری دیگر سینه ات به کار ما نمی آید. بعلاوه با این درد زودتر خواهی مُرد! اره را روشن کرد، پوست بدنم می سوخت تکه های پوستم را می دیدم که اطراف می ریزند. در این سوختن دلم از همه بیشتر برای چند لحظه قبل که آن بالا مثل باقی مردم ایستاده بودم تنگ شد. بیش از درد به فرصتهای سوخته فکر می کردم و به اینکه آخرین نگاه من باید به این سقف زشت باشد.  اره به استخوانم رسید و گیر کرد. آه! سینه ام را با پنجه ام می کشیدم، اما پنجه هایم که بسته بود...و یه هو از روی تخت بلند شدم. دکتر و آن زیرزمین مخوف رفتند. درون اتاقم بودم. کابوس سنگینی بود. تمام فکرم را اشغال کرده بود و سینه ام را می سوزاند. تا صبح لب پنجره نشستم تا خورشید بالا بیاید. تا بحال دلم اینقدر نمی خواست که خورشید را ببینم.
اوایل صبح سر کارم رفتم. معاون شرکت بزرگی بودم. مثل همیشه، اولین کاری که کردم این بود که کرکره اتاقم را پایین دادم چون نور خورشید روی مانیتورم می افتاد و چیزی نمی دیدم. دفتر ملاقاتهایم را چک کردم، باید به یکی از شرکتهای طرف قراردادمان می رفتم و در جلسه ای شرکت می کردم. یک ساعت بعد جلوی در شرکت بودم. امروز آفتاب را غریبانه نگاه می کردم. سوار آسانسور شدم، در آسانسور در حال بسته شدن بود که زن خدمتکار با عجله جلوی در را گرفت و خودش را به آسانسور رساند و سریع دکمه طبقه مورد نظرش را فشرد و با لبخندی به من نگاه کرد. نتیجه این شد که آسانسور رو به پایین حرکت کرد. حواسم به جلسه ام بود، تا اینکه در باز شد، درست همان سالنی که در خواب دیده بودم...چند قدم برداشتم. به زشتی خوابم نبود، اما چرک بود. درون سالن کمی قدم زدم. تختی را که روی آن خوابیده بودم، پیدا کردم. کسی رویش خوابیده بود و ملافه ای سفید رویش کشیده بودند.  ملافه را کنار زدم ! خودم بودم، سینه ام را برده بودند و من آرام خوابیده بودم.
هی آقا حالتون خوبه ؟ به خودم امدم، چیزی آنجا نبود، با عجله به سمت در آسانسور رفتم، وارد شدم و دکمه طبقه پنجم را فشردم، آسانسور بالا رفت، خیالم آسوده شد. سرعت آسانسور ناگهان زیاد شد، با ترس خودم را به دیوار آسانسور چسباندم، همینطور با سرعت به بالا می رفت که از سقف شیشه ای ساختمان بیرون پرید و کف آسانسور جدا شد. با سر محکم به زمین خوردم.
یکی زد روی شونه ام، توی سالن روی زمین افتاده بودم، با سر اشاره کردم که حالم خوب است. همیشه دنیا در حال گردش بود، اما اینبار چرخشش داخل سرم هم آمده بود. همینطور که روی زمین نشسته بودم یقه ام را شل کردم.
یک ساعت بعد در بیمارستان بودم. عجیب این بود که دکترم،  همان دکتری بود که در خواب دیده بودم، اولش که وارد مطبش شدیم حسابی ترسیدم، اما بعد به من اطمینان داد که کابوس دیدم. بعد از معاینه، دکتر از دوستم که مرا به آنجا برده بود پرسید :
- اخیرا، درگیری عاطفی نداشته ؟
- چرا آقای دکتر، تازگی ها نامزدش ترکش کرده.
دکتر با قیافه ای پیروز به سمت من نگاه کرد و گفت : خودت رو خیلی اذیت کردی، مشکوک به سکته خفیف مغزی هست، باید بستری شوی و تحت مراقبت باشی.
پرسیدم : با قفسه سینه ام که کاری ندارید ؟
دکتر با تعجب گفت : نه با مغزت کار داریم.
خیالم راحت شد... .
دکتر گفت می توانی تا بخش راه بروی، گفتم بله. از کنار اتاقی رد شدم. از پشت شیشه آن زن و مرد را دیدم، به دوستم گفتم : ببین درون این اتاق زن و مردی ایستاده اند یا نه ؟ نگاه کرد و گفت آره چطور ؟ برگشتم، گفتم مرد موهای جو گندمی دارد ؟  گفت بله، داری می بینیشون دیگه!  با خودم گفتم بله، دیدن، همان چیزی که تا امروز برایم بدیهی بود ولی حالا نسبی است.
جلوتر رفتم و درست از شیشه نگاه کردم. مرد و زن منتظر ایستاده بودند، روی سر بیمارشان. دکتر گفت : چی شده؟ چرا نمیای؟ باز تصویر خاصی می بینی؟
پرسیدم دکتر مرض این بیمار چیه ؟ گفت : امروز تصادف کرده و چندتا از دنده های قفسه سینه اش شکسته شده و به پیوند قلب احتیاج داره. ولی متاسفانه هیچ قلبی برای پیوند نداریم. در را باز کردم و رفتم تو، دکتر خواست مانعم شود اما نتوانست. دیگر حالا به چشمانم اصلا باور نداشتم. قفسه سینه ام شروع کرد به سوختن. قلبم درد گرفت. حالا عارضه ای واقعی درون قفسه سینه داشتم. هیچوقت پدر و مادرش را ندیده بودم، نشستم کنار تختش، سینه ام را با دستانم می خواستم پاره کنم.
دکتر! قلب من را در بیاور! تو را به همه مقدساتت قسمت می دهم! این عشق من است که اینجا افتاده...بعد از چند لحظه صدای بوق ممتدی اتاق را پر کرد، اره عشق درون سینه ام گیر کرد. و من با سینه ای آکنده از عارضه ای به نام فراق ماندم.

نویسنده : مرتضی : ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و سه: گمشده میان احساس

یادم میاد، می نشستم و با دقت ناخونهام رو لاک می زدم، جلوی آینه آروم آروم موهامو شونه می کردم. صدای در که می اومد، سریع می دویدم و جلوی بابام و یک سلام حسابی بهش می دادم. بغلم می کرد و می بوسیدم. منو که می دید صورتش مثل یک غنچه می شکفت ویک گل مهربون می شد. مهمونی  که می رفتیم یک گوشه مودب می نشستم. بابا و مامانم هر چی می گفتن، می گفتم "چشم". با هر چشمی که می گفتم، خوشگلتر به نظر میومدم. کافی بود دلم حوس چیزی رو می کرد، همه آرزوهام رو برآورده می کردند.

اون روز بعد از ظهر:
- آخه چرا؟ نامرد!
- حوصلتو ندارم می فهمی؟ دست از سرم بردار دیگه !
- آرش به خدا من بدون تو می میرم. اذیتم نکن.
- ای بابا! چند بار بهت بگم، دیگه نمی خوامت!
- چیه؟ پای کس دیگه ای در میونه؟
- نه اصلا موضوع این حرفا نیست، تو خیلی بهونه گیری، منم حوصله جواب دادن به این حرفاتو ندارم.
- ....
- خداحافظ....

دو سال قبل :
- خانوم سعیدی، میشه ناهار رو مهمون من باشید؟
آرش، یک همکار خیلی خوب بود. مهربون به نظر می رسید. روزای اولی که استخدام شده بودم، خیلی دلسوزانه همه چیز رو بهم آموزش می داد. از همون اول برق نگاهش رو شناختم. یک جور دیگه ای نگاهم می کرد. می دونستم که می خواد با من باشه. اوایل، اصلا نمی خواستم. اما کم کم که بیشتر باهم آشنا شدیم و تو در گیری های کاری بیشتر باهم سر و کار داشتیم، نگاهش رو پذیرفتم. کارم طوری بود که ظهرها هم سرکار می موندم. با همکارها زیاد بیرون می رفتیم. اما تا بحال اینطوری دعوت نشده بودم.
- باشه.
همه چیز از یک باشه ساده شروع شد. از یک نهار ساده، و یک پیشنهاد دوستی ساده که باز هم باشه گفتم. اینقدر خوشحال بودم که به همه دوستان و آشنایانم گفتم که با کسی هستم. عاشق شدم. واقعا آرش رو دوست داشتم یا نه رو نمی دونم. این رو مطمئنم که قبولش داشتم و پذیرفته بودمش. این برام کافی بود. گوشه هر لبخندم، احساس عمیقی بود، و گوشه هر نگاهم، افکاری بود که از درونم می رویید. هنوز ناخونهام رو لاک می زدم. هنوز عاشق سلام گفتن به پدرم بودم.
با آرش یک روز بیرون رفته بودیم، دستمو گرفته بود. احساس اینکه کسی هست که می تونم بهش تکیه کنم و دستی هست که دوستم داره همه اون چیزی بود که از دنیا می خواستم. هر قدم که باهم بر می داشتیم، احساساتم درون دلم می دوید.
چند روز بعد، آرش به من پیشنهاد معاشقه داد. خیلی صریح و روشن ردش کردم. اخلاقش عوض شد. انگار دیگه محل نمی گذاشت. موضوعی نبود که بخوام با کسی در موردش صحبت کنم. اما طاقت رفتار جدید آرش رو نداشتم. برام سخت بود که وقتی بهش زنگ می زنم سریع می گفت "کار دارم، بعدا!" و قطع می کرد. تا اینکه خیلی جدی بهش گفتم چرا اینطوری شدی؟ و بعد از کلی جواب سر بالا دادن بالاخره گفت بخاطر جواب ردی بود که بهش دادم :
- تو منو دوست نداری! اصلا منو قبول نکردی و الا چه دلیلی داشت که منو رد کردی؟
- آرش تو می دونی از من چه انتظاری داری؟
- چه انتظاری؟ مگه تو مال من نیستی؟
- ...
- ببین جواب نمی دی! معلومه دیگه، وقتی برات مهم نیستم اینطوری رفتار می کنی.
- آرش جان بخدا اینطور نیست. من دلم می خواد تا همیشه مال تو باشم. اصلا من دوست دارم همه کس و کارم تو باشی...اما این انتظار تو خودخواهیه!
- باشه ، نمی خواد بهونه بیاری...
این بحثها هر روز تکرار می شد. چشمهای من پر از اشک و آرش با جدیت و برخورد تند روی حرفش تاکید می کرد. اصلا نمی دونستم باید چه کاری کنم. از طرفی یک جورایی از چشمم افتاده بود که فقط به این مسائل فکر می کرد، اما عاشقی کورم کرده بود و نمی تونستم درست تصمیم بگیرم. نگاهم به موبایلم بود تا بلرزه و یک اس ام اس عاشقانه برام بفرسته دوباره. اما دریغ. بی محلی های آرش دیونم کرده بود. به شدت و با تمام احساس دوستش داشتم. بالاخره بعد از کلی بگو و مگو با کلی شرط قبول کردم. "باشه". 
آرش، دوباره همون آرش خودم شده بود. حالا دیگه با تمام وجود، آرش رو از خودم می دونستم. دیگه حسرت زنگ گوشیم رو نمی خوردم، چون دائم با آرش بودم. فقط یک هفته گذشت تا به اون روز رسید. چند روزی بود که گوشیش جواب نمی داد. هفته پیشش با دوستاش رفتن شمال و بعد از اون باز دوباره بی محل شد.

اون روز صبح:
-  الو؟ آرش، چه عجب ، بالاخره جواب دادی....
- سلام، خوبی؟
- نه چه خوبی! هیچ معلومه کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟
- سر صبحی چرا سین جیم می کنی؟
- می گم چرا جوابمو نمی دادی، سین جیم کجا بود؟
- سرم درد می کنه، می خوام بخوابم، بعدا زنگ بزن...
- آرش چیزی شده؟
- نه فقط حوصلتو ندارم...
بغض گلومو پر کرد... نتونستم چیزی بگم. گوشی رو قطع کردم. همه دنیایی که با پوشالی از خیال و احساس  ساخته بودم خراب شده بود. از پوشالی بودن این احساسات خبر داشتم، اما توی ذهنم اصرار داشتم که اینها رو واقعی در نظر بگیرم.  بالاخره خراب شد. احساس خفگی بهم دست داده بود. حالم بهم خورد و چند مرتبه بالا آوردم. اما آروم نمی شدم، دوباره بعد کلی کلنجار رفتن با خودم، زنگ زدم به آرش...
با گریه گفتم :
- چرا اینطوری می کنی؟
- تو چرا اینقدر جدی گرفتی همه چیزو؟ بابا  خسته شدم. یک دوستی ساده که این کارا رو نداره...
- یک دوستی ساده ؟؟
- بله، الانم از نظر من رابطه منو تو تموم شده است.
- آرش....(اشک می پرید رو لبم، مزه شوری اشک، لرزیدن دستام و بی پشت و پناه شدنم در مقابل اون حرفا)....آرش....
- اینقدر نگو آرش. بابا یکم منطقی باش. من دلم نمی خواد اینقدر به پر و پای من بپیچی، زنم که نیستی. اگر قول می دی دیگه بهم گیر ندی باهات دوست می مونم.
- برو به درک...
گوشی رو قطع کردم. هق هق گریمو بین لبام و بالشتم پنهون کردم. نزدیک ظهر بود، بابام به خونه میومد... بلند شدم و به هوای رفتن به حموم، خودم رو از دید بقیه پنهون کردم. دوش رو باز کردم و یک گوشه با لباسام نشستم. شروع کردم گریه کردن. از خدا گله می کردم. هر نفسی که می کشیدم سینم می سوخت و دلم می خواست آخرین نفسم باشه.
بالاخره آروم شدم و اومدم بیرون. بابام با خنده اومد و گفت : دخملیه من چطوره؟ چرا چشمات قرمزه؟
-سلام، هیچی صابون رفته تو چشمام.
باور نکرد، اما گفت : خوب مراقب باش.
رفت و با مامانم شروع کردن پچ پچ کردن. گوشیم رو ملتمسانه نگاه می کردم. شاید همه این حرفا دروغ باشه. بعد از ظهر دوباره تماس گرفتم.
و باز همون حرفا و همون انکارها.... و یک خداحافظ.
کفشامو پوشیدم، مانتومو تنم کردم. نه به ناخونام لاک زدم و نه به موهام شونه کشیدم. راه افتادم تو خیابون. سرم گیج می رفت. به هر پسری که نگاه می کردم، نفرت درون دلم شکل می گرفت.
حالا من مونده بودم و نگاه سردم. من مونده بودم و دل خشکیده ام... . من تنها و خسته. دلم می خواست خودم رو بکشم، اما جراتش رو نداشتم. تو خیابون، صدای سلام یکی توجهم رو جلب کرد. مهدی دوست آرش بود. سلام کردم. گفت چرا اینقدر خسته به نظر می رسی؟ چیزی شده؟
اول گفتم نه، اما با اصرار اون همه چیز رو براش گفتم.
مهدی گفت: درست نیست پشت سر دوستم حرف بزنم، اما آرش همین طوریه، تو هم اولین دختری نبودی که باهاش اینکار رو کرده. لیاقتت رو نداشت.
مهدی پسر خوب و نجیبی بود. با حرفاش و دلداری هاش کمی آرومم کرد. شب برگشتم خونه و به مامانم گفتم خسته ام و سریع اومدم تو اتاقم، چراغ ها رو خاموش کردم و دراز کشیدم. به احساس زیبای بین خودم و پدرم فکر کردم. به احساس زیبای بین خودم و مادرم. به دوران زیبای کودکی. به اینکه چقدر عزیز بودم و هستم براشون. به اینکه چطور یک غریبه همه احساس منو دزدید. با خودم فکر می کردم، شاید به تمام احساساتم خیانت کردم، تا این خیانت به سرم اومده. به همه اون روی پنجه پا ایستادن ها برای بوسیدن صورت پدر. فکرهای مختلف تا صبح نگذاشت تا خوابم ببره.

دو سال بعد، شنیدم آرش به همراه دوستاش تصادف کردن و ماشینشون توی دره افتاده. آرش صدمه جدی خورده بود. براش خیلی ناراحت شدم.همسرم دلیل ناراحتیم رو پرسید. به همسرم گفتم یکی از دوستام با یک پسری دوست بود و پسره بهش خیانت کرده بود و اینا، حالا شنیدم تصادف کرده.
 همسرم گفت: جای چاهکن و دزد همیشه ته چاهه!

نویسنده : مرتضی : ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و دو: گر به تو افتدم نظر..

چقدر پله برقی ها خوبند. رویشان می ایستی و بالا می برندت. مثل قطارها، هزار کیلومتر تو را با خود می آوردند. سنگینی ات را حمل می کنند تا مقصد را به تو هدیه دهند. دیروز صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم. وسایلی رو که می خواستم برداشتم، دوش گرفتم، اصلاح کردم و آماده شدم. ساعت 8 جلوی درب آژانس بودم. بلیط برای تهران نبود. تا ساعت 10 تو آژانس نشستم تا بالاخره یک بلیط برای تهران گرفتم. قطار ساعت 2 بعدازظهر حرکت می کرد. با یک حساب سرانگشتی فهمیدم قطار ساعت 2 صبح به تهران می رسد. اما من با لیلا ساعت 11 قرار داشتم. چاره ای نبود، اگر دیر می جنبیدم همین قطار را هم از دست می دادم. ساعت 11 توی راه آهن مشهد نشستم. منتظر بودم. هر 15 دقیقه یک قطار را اعلام می کرد که رفت یا آمد. انسانهایی که در آمد و شد بودند و با خودم فکر می کردم هر کدام از این ادمها قصه ای دارند. سفر ، مجموعه ای از لحظات ناب زندگی است که انسان کمتر می تواند فراموششان کند. جدایی از موطن، یک تغییر عمده محسوب میشود، حتی اگر بدونی باز بر می گردی. وقتی منتظر هستی، ساعتها با تو لج می کنند و دیر می گذرند. تلویزیون های ایستگاه را نگاه می کردم، اما هیچ جذابیتی برایم نداشت. فکر فردا، فکر سفر با قطار و دستهای گرم لیلا، آنقدر شور و هیجان ایجاد می کرد که فکر هر چیز دیگه ای را از سرم دور می کرد. بالاخره با تمام آهستگی زمان، بلندگوهای ایستگاه، قطار ساعت 2 را  اعلام کردند. وارد قطار شدم، صندلی من درست کنار پنجره بود. راه افتادن قطار و پله برقی خیلی شبیه همند. یکهو تکانی می خوری و می بینی در حرکتی. دور می شی از همه اون چیزی که با پاهایت لمس می کردی و اختیارت را میدهی دست ماشین. یک آقای دکتر، یک فوتبالیست و یک معلم همراه من تو کوپه نشسته بودند. هر سه نفر تهرانی بودند. وقتی من با شکایت گفتم : "چقدر بده که قطار ساعت 2 به تهران میرسه"، هر سه نفر مخالفت کردند و گفتند اتفاقا خیلی خوبه، شب رو خونه می خوابیم و صبح به کارهامون می رسیم. آره راست می گفتند "خونه". از سبزوار که گذشتیم با خودم فکر کردم باید بخوابم که فردا روز پر کاری دارم، به بقیه گفتم می خوام بخوابم، اونها گفتند ای بابا چقدر زود، وقتی برسیم تهران شب خوابت نمی بره ها!
معشوقه ها وقتی تو شهر دیگری هستند، دست نیافتنی تر می شوند و عاشق دل نگران تر، مجنون تر و شیدا تر می شود. عاشق در این شرایط بی سرزمین ترین موجود روی زمین می شود و سفر و سختی هایش، می شود ارضا شدن حس دوست داشتن و حس از خود گذشتن. و شاید همه این کارها فقط برای دیدن یک لحظه، صورت بگیرد. لیلای من هم تهران بود و خودم مشهد. برای رفتن به تهران نمی شود هر روز بهانه آورد. به خانواده ام دروغ می گفتم که با دوستانم می خواهیم برویم همین اطراف، واسه 2 روز. خیلی وقت بود قرارهای من و لیلا این شکلی پیش می رفت. سفر یک روزه. صبح می رسیدم تهران، تا عصر با لیلا بودم و شب بر می گشتم.
اما این دفعه، از همون اولی که راه افتادم همه چیز یک طور دیگه ای پیش می رفت.
بالاخره ساعت 8 شب، بقیه راضی شدند بخوابیم. حالا روی تخت قطار خوابیدم. صدای حرکت روی ریل و تکان های مدام قطار، مثل یک گهواره پر سر و صداست. معمولا تو قطار خوب خوابم می برد، اما اون شب با اینکه از ساعت 6 صبح بیدار بودم هیچ خوابی به چشمام نمی آمد. شروع کردم به لیلا sms زدن،  دوتاشو جواب داد و گفت باید برم کار دارم. با چشمان باز روی تخت بودم، خسته شده بودم. هر ایستگاهی که می ایستادیم سرم رو میاوردم کنار پنجره و انسانهایی رو نگاه می کردم که جزء طبیعت این منطقه جدید نبودند. اینها اجزای قصه ای از یک سرنوشت بودند. چشمهایم رو می بستم و سعی می کردم از درون چشمهای او به قطار نگاه کنم. یکی که درون اون شهر زندگی می کنه و به قطاری نگاه می کنه که پسرکی عاشق را به سوی معشوقش می بره. قطار حرکت می کنه و باز تو سیاهی بیابون با چشمانی باز به سقف قطار نگاه می کنم. به سمنان که رسیدیم ، قطار برای نماز ایستاد. هوا سرد بود، و برف می بارید. یک قطار آدم؛ حمله کردند به سرویسهای بهداشتی و وضوخانه. حوضی وسط ایستگاه بود که جوانتر ها اونجا وضو می گرفتند. منم رفتم و کنار اون حوض وضو گرفتم، از دستام بخار بلند می شد، زیر پوستم می لرزیدم و سریع رفتم تا نماز بخونم. نمازم که تموم شد، دستامو گرفتم به سمتش "خدایا، فردا رو بخیر بگذرون، مشکلی برامون پیش نیاد، خدایا تو می دونی لیلا رو خیلی دوست دارم، خدایا هیچ وقت از من نگیرش" . امیدها و آرزوها درون دلم مثل تار و پود فرش، بهم گره می خوردند و فرشی پر از گل درست می کردند. تنها چیزی که باعث می شد که باز بخندم همین بود. سوار قطار شدیم. و باز رفتم که بخوابم. ده دقیقه ای خوابم برد، که با صدای زنگ اس ام اس بیدار شدم.
 لیلا بود : "خوبی عزیزم ؟ خسته نباشی، کی می رسی تهران؟"
نمی خواستم دلواپسش کنم : "ساعت 9 میرسم، تو شب زود بخواب که فردا چشات پف نکرده باشه، آخه می خوام چشماتو ببوسم"
لیلا: "نمی دونی چقدر امشب کار دارم، باید کارهای دانشگاهمو انجام بدم. راستی تو هم زود بخوابی، فدات، فعلا".
نیشم باز باز بود. هیچی مثل این نیست که احساس کنی یک نفر درونت زندگی می کنه. یک نفر زوج تو هست. یکی که از خودته، از جنس جون و آرزو و احساس تو.
ساعت دو شد، نزدیک تهران بودیم و همه وسایلمون رو آماده کرده بودیم. به ایستگاه رسیدیم. از قطار پیاده شدم.
حالا من و وسایلم روی پله برقی بودیم. پایین پله، قطار بود، که من رو از شرق دور به اینجا آورده بود. و بالا چشمهای لیلا. وارد سالن ایستگاه شدیم. بیشتر مردم از در بیرون می رفتن و سوار تاکسی می شدن. بعضی ها، کسانی رو داشتند که اومده بودند استقبالشون. و من تا ساعت 11 صبح کسی رو نداشتم. غربت حسیه که باید تجربه بشه. یک حس عمیق که از سر انگشتها شروع میشه و توی دل خونه می کنه. محیط جدید و احساس تنهایی جدید. کرنومتر ساعتم رو روشن می کنم، 9 ساعت تا دیدار یار. سمت چپ ایستگاه راه آهن تهران یک بوفه است. یک چای گرم می خرم  با دوتا شکلات. روی صندلی ایستگاه می نشینم. اطرافم انسانهایی هستند که منتظرند. بیشتر شهرستانی هستند و منتظرند صبح بشه و بکارشون توی پایتخت برسند. بعضی ها منتظر قطار هستند. تعداد زیادیشون سرباز هستند که جایی رو برای رفتن ندارند. مثل من. خسته ام، شب تازه شروع شده و من 10 دقیقه خوابیدم. برای فردا هم باید انرژی داشته باشم. لیلا یک آدم خواب آلود و خسته نمی خواد. چایم رو با شکلات می نوشم. راه می افتم تو ایستگاه راه آهن. هر گوشه ای کسی نشسته. یکی مثل من. شاید با داستانی عاشقانه تر. شاید فارغ از عشق. کنار پنجره می ایستم. به ریل های خالی نگاه می کنم. موازی و خاموش. فقط وسیله اند. نور زرد چراغها روی تن براقشون زیباست. چندتا چراغ چشمک زن و هوای سرد. اون بیرون همه چیز تازه تازه است، برعکس من که خسته خسته ام. اون بیرون همه چیز وسیله است و ماشین. همه چیز فقط اون کاری رو می کنند که برایش آفریده شده اند. نمی دونم خدا می دونست من رو آفریده که عاشق لیلا بشم؟ یا اینکه خودم از ریل خارج شدم و حالا اینجام.
اس ام اسی از لیلا می رسه :"من به حرفت گوش دادم، دارم می خوابم. علیرضا تو رو خدا مراقب خودت باش، صبح که رسیدی به من زنگ بزن"
می خندم، الان لیلا تو همین شهری که من هستم داره می خوابه تا صبح با هم باشیم جواب میدم "باشه، شبت بخیر عزیزم".
ساعت ها را با قدم زدن، فکر کردن، خوردن و نوشیدن هول می دهم تا بالاخره ساعت 4 می شود. همش دو ساعت گذشته و من اندازه یک عمر خسته ام. حس شعر گفتنم می گیره :
 آه ای عشق،
وقتی تو مرا یافتی،
گوشه ای از زندگی
خموده و تنها افتاده بودم.
امروز خسته دل و تنها در گوشه ای دیگرم
ولی تو را دارم...
واژه ها هم انگار خسته اند. می خواستم شعر عاشقانه بگم، اما به خستگی و دلتنگی رسید. دیگه طاقت ندارم، میرم بیرون. هوا سرد و خشکه. کنار ایستگاه یک پارک کوچک هست. با خودم فکر می کنم برم و تو پارک ساعتی بخوابم. اما خوب که فکر می کنم می بینم تا صبح یخ می زنم. مثل بیچاره های کارتون خواب شدم. درست اونطرف میدون راه آهن، چشمم می خوره به تابلو یک مسافرخونه. با خودم حساب و کتاب می کنم، خوب اگر 20 تومن بگیره، پول برای برگشت و باقی روز دارم. به سمت مسافرخونه میرم، ازپله ها که بالا میرم سکوت عجیبی همه جا رو گرفته. یاد تمام فیلمهایی می افتم که بدترین اتفاقها تو همچین مسافرخونه هایی رخ داده. وسط پله ها پشیمون میشم و میام پایین. اول خیابون ولیعصر. اینجا فردا چقدر شلوغه. الان همه خوابند تا صبح به هوای معشوقه هاشون خیابون ها رو شلوغ کنند. بی هدف راه می افتم تو خیابون ولیعصر. کمی بالاتر چشمم به تابلو هتل می افته. خوشحال میشم. در هتل رو فشار دادم اما تکون نخورد. قفل بود. یکی از پشت میز بیدار شد و اومد و از پشت شیشه گفت : "جا نداریم"
- ببخشید، اینطرفا هتل دیگه ای نیست ؟
- چرا همین خیابون رو ادامه بده یکی دیگه هم هست.
راست می گفت، پیداش کردم، جای خوبی بود. اما خیلی گرون بود. برگشتم به ایستگاه. بالاخره تو اون هوای سرد سرپناه خوبی بود. ساعت تقریبا 5 شده بود. هر طوری بود تا ساعت 5:30 صبر کردم. آخه حالا دیگه هر دقیقه ای سنگین می گذشت. خستگی، خواب آلودگی، فردا، فردا ، لیلا و همه چیز نمی گذاشتند دقایق رحم کنند. صدای اذان که اومد خیالم راحت شد، یک سرپناه خوب. وضوگرفتم و دویدم به سمت مسجد ایستگاه. مسجد ایستگاه تهران، واقعا زیبا بود. نماز صبح رو به جماعت خوندیم و رفتم یک گوشه نشستم. دیدم خادم مسجد هر کسی رو که می خوابه بیدار می کنه. دلم نمی خواست مثل بی جا و مکان ها رفتار کنم. رفتم سراغ قرآن، شروع کردم قرآن خوندن. کمی که گذشت دیگه  چشمام حروف رو نمی دید. دلم می خواست زیر این گنبد زیبا کمی بخوابم اما غرورم اجازه نمی داد. ساعت 6:30 تصمیم گرفتم. راه افتادم. با ایستگاه عزیز خداحافظی کردم. ایستگاهی که امشب شاهد حال و احوال من بود. شاهد شعرهایی که گفتم، شاهد اشکهایی که تو دلم ریختم، شاهد غربت و تنهایی. راه افتادم، اول خیابون ولیعصر. من قدرتم بیشتر از این بود که تسلیم بشم. لا اقل عشق لیلا منو می کشوند به این کارها. هر نیم ساعت به یک چهارراه بزرگ می رسیدم.  تو مسیر، پیرمردی رو دیدم که گاری کوچکش درون جوی آب افتاده بود و کمک می خواست؛ کمکش کردم و دعای خیر کرد : "ایشالا زن خوب گیرت بیاد". اتوبوسها رد می شدند و هر نیم ساعت یک بار شلوغ تر دیده می شدند. با خودم فکر می کردم، شاید اتوبوس مسیری، دوباره بیاد و راننده پیش خودش بگه : " این پسرک هنوز داره راه میره ؟ " . با خودم خندیدم. کی ممکنه حواسش به من باشه؟ اینقدر همه چیز ماشینی و سریع شده که مردم جزء طبیعت شدند و این وسط جان و آرزو و اهدافشون به چشم هیچ کس نمیاد. شاید برای همین هست که ظلم و حق خوری زیاد شده. خستگی غول وحشتناکی شده بود که هر لحظه بیشتر منو می ترسوند. اما چرخش ثانیه ها و دقایق و فاصله ای که تا ساعت 11 بود، منو به ادامه مسیر تشویق می کرد. نزدیک ساعت 9:30 به پارک وی رسیدم. و تقریبا ساعت 10، تجریش بودم. یک ساعت دیگه وقت بود و من گشنه وخسته بودم. اول می خواستم به پارک کوچکی که اون اطراف بود برم، اما رفتم تو یک ساندویچ فروشی و ساندویچی سفارش دادم. صاحب مغازه گفت: چطور اول صبحی ساندویچ؟ براش گفتم از میدون راه آهن تا اینجا رو پیاده اومدم. باور نکرد و خندید. منم به عشق و عاشقی خندیدم که طنزی آفریده بود که برای من جدی ترین لحظات زندگی بود. هر طور بود ساعت 11 شد. سر قرارمون که یک کتاب فروشی بود، حاضر شدم و حالا منتظر. قبلش کمی به وضع موها و صورتم رسیده بودم، آبی به چشمای قرمز شده ام زدم و آماده بودم تا تو چشمای لیلا نگاه کنم. ساعت 11:20 دقیقه شد، زنگ زدم به لیلا، گوشی رو جواب نداد. 11:40 زنگ زد و با حالتی سراسیمه گفت :"سلام ، ببخشید، متوجه نشدم زنگ زده  بودی، الان رسیدی؟"
- نه خیلی وقته رسیدم، از ساعت 11 منتظرم ها.
- ببخشید، مامانم بهم گیر داده بود، الان تو راهم میام.
- باشه، مراقب باش، فدات.
تو صداش دروغ رو شنیدم. نمی دونم چه حالتیه، وقتی عاشق هستی، تک تک لغات برات معنای دیگری دارند. وقتی معشوق دروغ می گوید راحت تشخیص می دهی. تا ساعت 12:20 دقیقه جلوی کتاب فروشی راه رفتم و منتظر بودم. از یک ساعت پیش که خودم رو آماده ملاقات کرده بودم، خیلی شکسته تر و خسته تر شده بودم. مطمئن بودم لیلا خواب مونده بود و با زنگ من بیدار شده بود. تحمل این ثانیه ها، سخت بود. دوباره زنگ زدم :
- چرا اینقدر زنگ میزنی؟ تو راهم دیگه، ترافیکه.
- باشه، می خواستم مطمئن بشم.
- از چی؟
- هیچی بابا، بیا دیگه عزیزم.
بالاخره نزدیک ساعت یک بعد از ظهر اومد.  تا قبل دیدنش، با خودم حرص می خوردم و عصبانی بودم و می گفتم اگر بیاد حسابی سرش غر می زنم. ولی وقتی دیدمش خندیدم، دستشو گرفتم و با هم رفتیم. رفتیم تو یک مرکز خرید و تو یکی از رستوران هاش، سفارش غذا دادیم و مقابل هم نشستیم. گفت : چرا اینقدر خسته ای؟
- ببخشید سفره دیگه.
تا ساعت 8 شب باهم بودیم و قرار شد بریم سینما. بلیط برگشت من ساعت 9 بود، اما چیزی نگفتم. بعد از فیلم، لیلا رو با تاکسی تا سر خیابونشون رسوندم، با هم خداحافظی کردیم. همیشه عادت داشتم وقتی می رفت، تا آخرین نقطه ای که دیگه دیده نمی شد نگاهش می کردم و براش دست تکون می دادم. اما اون شب این کار رو نکردم. با تاکسی رفتم، ترمینال جنوب. قیمت بلیط مشهد 9000 تومان بود، و اتوبوس ساعت 11 شب حرکت می کرد.  جیبهام رو خالی کردم ولی بیشتر از 8000 تومان پیدا نکردم. عجب دنیایی شده بود. لیلا زنگ زد :
- سوار قطارت شدی ؟
- آره عزیزم، مرسی که به فکرم هستی. تو چطوری؟ مامانت بهت گیر نداد ؟
- نه! من الان در آغوش گرم خانواده ام (و خنده ریزی کرد و ادامه داد)، الان از زور خستگی دراز کشیده بودم یاد تو افتادم.
- قربونت برم، عزیزم من باید برم، بعدا بهت زنگ می زنم باشه ؟
- باشه، مراقب خودت باش.
پسر جوانی کنارم ایستاد و از فروشنده، بلیط مشهد خواست. دلم رو زدم به دریا، و غرورم رو تو همون دریا غرق کردم. باهاش صحبت کردم و موضوع "1000" تومن کمبود رو در میون گذاشتم. خیلی راحت 1000 تومن داد. و من بلیط خریدم. ساعت 10:30 شب بود. و 30 دقیقه تا حرکت از شهر معشوق مونده بود. شب سیاه و تاریک بود. ساعت از حرکت ایستاده بود. خستگی و بی خوابی به یک سمت، بریده شدن امید دوباره دیدن یار و قطع آرزو از یک طرف. غربت فشارهای خودش را داشت و تنهایی شکلش را عوض می کرد. اما دور شدن از عشق چیز دیگری بود. بالاخره دقایق به تکلیف خود عمل کردند و ساعت 11:30 اتوبوس به سمت مشهد راه افتاد. چشمم به خانه های بیرون بود. همان هایی که آغوش گرم خانواده درونش جریان داشت. همانهایی که درون یکی از آنها لیلای من بود. شعر می خوانم : او می ردو دامن کشان، من زهر تنهایی چشان/ دیگر مپرس از من نشان کز من نشانم می رود.
ماه تابنده بودو آسمان صاف و سرد و قلب من یخ زده و چشمانم همچون ابر بهاری، از فراغ یار در بارش. خواب به چشمانم نمی امد و بغض درون گلو جولان می داد. پسری که به من پول قرض داده بود در صندلی پشت سرم با دوستش نشسته بود و با هم قصه دختری را می گفتند که چطور سرکار گذاشته بودندش و بلند می خندیدند. جیبهایم را دوباره گشتم و به طور معجزه آسایی هزارتومن پیدا کردم، برگشتم و بدهیم را با آنها صاف کردم. خوابم برد...
14 ساعت دیگر درون اتوبوس بودم. نماز صبح را نزدیک نیشابور، در هوای سرد صبح خواندیم. ساعات اول صبح بسیار سرد است و اگر شب را درون اتوبوس خواب باشی، بخواهی بدن گرم را به سرمای بیرون ببری کار مشکلی است. اما بعدش کم کم روحت تازه می شود. مخصوصا اگر در نماز برای معشوقت دعا کنی.
بالاخره ساعت 12 ظهر به مشهد رسیدم و کرنومتر ساعتم را خاموش کردم.  بعد به خانه رفتم و قسمتی از قصه سرنوشتم شدم.

چند روز بعد، لیلا طی دعوایی سخت، بابت آنکه آنروز خسته به نظر می رسیدم، برای همیشه من را ترک کرد و بعدا فهمیدم پای کس دیگری در میان بوده است. قطارم به ریل خودش برگشت.

 

نویسنده : مرتضی : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و یک: گرگ و میش

میش های صبح، هنوز سر از افق برنیاورده بودند و گرگهای سیاه شب همه جا را پوشانده بودند. صدای زخمه هایی می آمد و نوایی به گوش می رساند. اما زخمه بر تاری ظریف نمی زدند تا صدایی دلنواز به گوش رسد. سنگ تیز را بر شمشیرش می کشید، تا تیغش برنده تر شود. از صدای آهنگ گوش خراش شمشیر و سنگ، می فهمیدیم که صبح در حال دمیدن است. یکدیگر را بیدار می کردیم. تا از خیمه هایمان بیرون می آمدیم، آرش را می دیدیم، ایستاده در کناره افق و باد سردی ریگ های بیابان را از کنار دامنش به اینطرف و آنطرف می برد. اولین پرتوهای خورشید که در آسمان دیده می شد فریاد می زد : آهای مردان من! به هوش باشید که میش ها بر گرگ ها پیروز شدند! صبح آمد و تاریکی رفت.
ماجرا از 5 سال پیش شروع شد. وقتی در روستایمان، مشغول زندگی بودیم. من تازه ازدواج کرده بودم و سرم گرم عشق بازی هایم بود. یک روز صبح، اسب های سیاهی خاک روستایمان را با هوایش یکی کردند. همه جا پر از گرد و غبار بود و فریاد. همان اول سر 3 نفر را بریدند. همه ترسیده بودیم. بزور از خانه هایمان بیرونمان آوردند و در میدان شهر جمع کردند. پارسی را خوب نمی دانستند. پوستین هایی بر تن داشتند و صورت سرخ و سفیدشان می گفت از جای سردی می آیند. دختران و زنانمان را به زور بردند و هر مردی که خواست مقاومت کند بدون هیچ درنگی سر بریدند. انگار خورشید تیره شده بود. گرگهای درنده خانه هایمان را آتش زدند، خراب کردند، مزارع را سوزاندند. یکی اشان که پارسی بلد بود گفت سربازهای مغول هستند و آمده اند دنیا را تسخیر کنند...
ما دهاتی ها هر چه گفتند و هر چه خواستند بهشان دادیم، و از روستای ما رفتند. به زمین گرم خورده بودیم و آه در بساط نداشتیم. غیرتمان را زیر پایشان کشتند و ناموسمان را اسیر هوسشان کردند و ما دم نزدیم. تا اینکه آرش به روستای ما رسید. گفت : بین شما مردی هست که انتقاممان را از این مغلهای وحشی بگیریم ؟ من و دو نفر دیگر همراه شدیم. مغول ها  2 سال پیش  زمین گیر شدند و دیگر قدرت اولیه ای را که چنگیز به آنها داده بود نداشتند و  ما هر روز روستای تازه ای را پس می گرفتیم و مغولان را اسیر می کردیم. اما همه این داشته ها را از آرش داشتیم.
او یک رهبر نبود. یک مرد جسوری بود که حتی نسبت به شجاعت جسارت داشت. بارها دیده بودیم به مغولانی حمله می کند که از لحاظ ابزار نظامی برتر از اویند، ولی او بی هیچ شک و تردیدی شمشیرش را در آسمان می چرخاند و جلو می رفت و آنها را از پا درمی آورد. شجاعت و جسارتش دشمن را می ترساند و عقب نشینی می کردند. او نوک پیکان حمله بود و همه پشت سر او حمله می کردیم.
گرگ و میش یک صبح زمستانی سرد، وسط بیابانی بی آب و علف و سرد صدای شمشیرش ما را بیدار کرد. فریاد زد: "برویم". سوار اسبش شد و به تاخت رفت. کمی درنگ باعث می شد هرگز به او نرسیم! با تمام جدیت و تلاشمان، زود بار و بنه را جمع کردیم و سوار اسبانمان پشت سرش رفتیم. بالای تپه ای ایستاده بود و به دور نگاه می کرد نزدیکش که رسیدیم، پایین تپه آمد و گفت : آنجاست! دو دسته می شویم، شما از شرق بیایید و ما از دروازه وارد می شویم. اسبش را هی کرد و ما بدون هیچ سوالی پشت سرش راه افتادیم.
مغول ها تازه به این روستا رسیده بودند و نگهبانان دروازه کم بودند. آرش یک تنه به نگهبانان زد. و بعد با هم وارد روستا شدیم، مغولها به ما حمله کردند. به رسم همیشه، عقب نشینی کردیم، تا پشت دروازه که رسیدند، ایستادیم و آرش مثل تیری که از چله رها شده باشد دوباره به مغولها یورش برد. چند سوار مغول به سمتش حمله کردند ولی او غرید و به سمتشان رفت. گروهی که از شرق وارد روستا شدند، پشت سر مغولها را بستند! جنگ آغاز شد. آرش شمشیرش را چنان می کوبید بر شمشیر دشمن که دستشان بی حس می شد و قدرت دفاع و یا حمله دوباره را نداشتند . آرش همه اشان را از دم تیغش می گذراند ما هم زخمی هایشان را می زدیم. جنگاور نبودیم، فقط جسارت عقابی مثل آرش ما کبوتران را هم وا می داشت در این آسمان چرخی بزنیم.  اینقدر کشتیم تا باقی مانده سپاه مغولها تسلیم شدند. همه را به بند کشیدیم و به روستا بردیم و اگر کسی از آنها گلایه نداشت رهایشان می کردیم تا برای دیگران هم قصه آرش را بگوید.مغولها صورتهایشان را می پوشاندند و چشمان تنگشان را بیرون می گذاشتند ولی  آرش نقاب از روی دشمن کنار میزد. آن روزناگهان ایستاد! زیر آن نقاب خشن، زنی زیبا بود. آرش از مردم پرسید کسی از او شکایت ندارد ؟ پیرزنی جلو آمد و گفت چرا! تمام نانهای مرا او با خود برد! آرش به پیرزن گفت او کنیز تو می شود تا تمام نانهای سرقتی را بپزد و بعد او را آزاد کن.
مردم روستا شب به ما جا دادند. صبح که شد، به رسم همیشه آرش صبح زود از خواب بیدار شده بود. زن مغول با یک نان به سمتش آمد، و نان را به او داد. آرش به زن گفت : نمی خواهم!
زن گفت: اگر ما شما را می گرفتیم بدون سوال از سابقه اتان می کشتیمتان و روی جسدهایتان اسب می دواندیم. می خواهم بابت عدالتت از تو سپاسگذاری کنم. با نگاه جادویی خود به آرش نگاه کرد و رفت.
ظهر شد و خورشید آن چوپان آسمان، به میانه راه خود رسید. ابر کوچکی جلوی خورشید را گرفت و سایه اش روی آرش افتاد.
منتظر بودیم آرش دستور حرکت بدهد، از او که سوال کردیم گفت یک روز دیگر اینجا می مانیم. صبح روز بعد، زن مغول با نان جلوی خیمه آرش بود. آرش نان را گرفت و چشم را بر نگرفت. دنبال زن راه افتاد و به خانه پیرزن رفت. به پیرزن گفت : او را از تو می خرم!
پیرزن گفت: مال خودت سردار، ما مدیون تو هستیم.
آرش گفت نه، من به جای او تمام نانهایت را خواهم پخت، فقط او را به من بده. و شروع کرد نان درون تنور گذاشتن. دستانش سوخت وچند خمیر خراب کرد. نشست تا عرقش را از صورت بگیرد..
 پیرزن گفت: زود از پا در آمدی دلاور...
آرش گفت: مژگانش را دیده ای، چون لب شمشیر من تیز است. تیزیش از شمشیر من گذشت و درون دلم فرود آمد.
پیرزن گفت: وقتی خمیر را درون تنور می بری، بجای اینکه به فکر خوردن نان پخته بعدش باشی که با چه بخوری، باید از آتش درون تنور حذر کنی.
آرش گفت: می دانم چطور نان بزنم، کودک که بودم اینکار را کرده ام... و دوباره سعی کرد..
پیرزن گفت: نان را نمی گفتم، آتشی را می گفتم که بازوهای خامت را باید بپزد!
آرش گفت: کار دل است، پخته و خام سرش نمی شود...
پیرزن گفت: می خواهی با او صحبت کنم ؟
آرش گفت: آری.
از آن روستا رفتیم، در حالی که آرش قهرمان، در میدان چشمها، مغلوب چکاچک برخورد شمشیرهای مژگان خاتون در چشمکی شده بود. روزها در راه بودیم، دو اسب آرش و خاتون از هم جدا نمی شد. صدای خنده هایشان آسمان را پر می کرد. خاتون شبها میدان جنگی می شد که فاتحش خود هر روز بیشتر اسیر آن میدان می شد.


 چند روز بعد به روستای دیگری رسیدیم. آرش و همسرش در چادرشان بودند و ما منتظر حرکت او. تا صبح صبر کردیم تا آرش به سراغمان آمد. نشست و نقشه ریخت و گفت حرکت کنید. گفتیم : مگر تو نمی آیی؟
گفت : نه، باید بتوانید بدون من هم پیروز شوید و خیمه اش رفت...
حمله کردیم، با شجاعت تمام؛ قوی و با فکر. چند سرباز مغول را که کشتیم، به ما حمله کردند. چند شمشیر که به دوستان وارد شد، سر اسب را چرخاندیم و فرار کردیم. کشته زیادی دادیم.
به سمت چادر آرش رفتم، و آرش بیرون آمد و گفت بدون من عرضه نداشتید؟ فردا صبح حمله می کنیم.
گرگ و میش هوا منتظر بودیم، لباسهایمان را پوشیده بودیم، اسبها تیمار شده، دلمان می تپید و خون جلوی دیدمان را گرفته بود که انتقام دیروز را بگیریم. صبر کردیم و باز صبر کردیم...آرش دیر آمد. گفت برویم. درون صدایش آن سفتی همیشه نبود. پای جسارتش می لنگید. خوشی های لحظه ای پای تصمیمش را سست کرده بود و نگاه های غامز، دلش را اسیر کرده بود.
موقع حمله رسیده بود. سپاه دشمن درون دشت منتظر ما بود. حمله کردیم، گرگهای سیاه دورمان حلقه زدند، کشتند، دست بریدند و آرش فقط با شمشیرش دفاع می کرد. جسارتی نبود که حمله اش را پیش ببرد. ناگهان برگشت و پشت سر ما قرار گرفت و گفت بروید جلو. ضربه شمشیری مرا به زمین انداخت . با اسبانشان از رویمان چند بار گذشتند. همه دشت را بوی خون گرفته بود. دلم پیش آرش بود، که چه اتفاقی برایش افتاده؟
غروب که شد، بلند شدم و نگاه کردم، لاشه ها را تکان می دادم، اما آرش نبود. افسار یکی از اسبان را گرفتم و بر پشتش سوار شدم و به سمت خیمه ها تاختم...
آرش روی زمین نشسته بود. شمشیرش را درون زمین فرو برده بود. به او رسیدم و به چشمهایش خیره شدم. چشمهایش دیگر برقی نداشت.
گفتم : چه شد ؟
سکوت کرده بود، مثل عقابی بود که بال و پرش را چیده بودند و فقط چشمهای خشنش باقی مانده بود. بلندش کردم و باهم به سمت روستایمان راه افتادیم. بین راه مریض شد. چیزی مثل خوره در وجودش رخنه کرده بود، به خود  می پیچید و بغض گلویش را فرو می داد. بالاخره به بستر افتاد. حال خوشی نداشت و در تب می سوخت. گفت : وقتی به خیمه برگشتم، به خاتون گفتم وسایلمان را جمع کند تا به جای دوری برویم. از این همه جنگ خسته شده ام. تا پشتم را به او کردم، خنجری از پشت به من زد... روی زمین افتادم، پایش را روی صورتم گذاشت و گفت: ببین که چطور خاک کشورت را همچون صورتت زیر پایمان له می کنیم و هیچ حرفی نمی توانی بزنی. خواست با شمشیرم مرا بکشد که ایستادم و مقاومت کردم، دنبالش دویدم و او فرار می کرد و فریاد میزد: انتقام پدرم را از تو گرفتم... .
سالی گذشت. مغول ها از ایران عقب نشینی کردند. چه خونهایی که نریختند. آرش، در خانه خلوتی نشست، و بیرون نیامد. بعد از آن شکست تلخ میدان دل، قامتش خمید و موهایش سپید شد. آرش ماند و خوشی های ارضا نشده اش و ما ماندیم و عقده هایی از خونهای ریخته شده .
میشها باید چوپانی بهتر از خورشید پیدا کنند.تا خونشان عصر بر آسمان نپاشد.

 

نویسنده : مرتضی : ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل: همه چیز را می دانیم

- خسته ام. گاهی پر از انرژی می شوم و گاهی چنان از انرژی خالی می شوم که حتی دلم نمی خواهد دستم را تکان بدهم. از دست خودم خسته ام. از افکارم، از این عشق بی ثمر. بار اولی که دیدمش طوری با من رفتار کرد که از همان دقایق اول فهمیدم که از من خوشش می آید. اما دوستم چه می شود. ما سالهاست که باهم دوستیم، حالا پای یک دختر به رفاقتمان باز شده و ممکن است همه چیز خراب شود. نمی دانم چه کار باید بکنم. دلم از دیوارها خون است. همین دیوارهای بلند تعارف و دودلی که نمی گذارند تصمیم با آن قد کوتاهش راهش را پیدا کند. دوستم  قدر این دختر را نمی داند، دائم به او بی محلی می کند. من از نگاهش می خوانم که دخترک عاشق من است. با خودم تصمیم می گیرم این بار که دوستم و دخترک باهم هستند، می روم و دست دختر را از دستان دوستم بیرون می آورم و او را تا ابد مال خودم می کنم. اما وقتی چشمم به دوستی صادقانه ام با او می افتد و اینکه با من هیچ رودربایسی ندارد و مرا از خودش می داند از این کار خجالت می کشم. طفلی دخترک! که باید صبر کند تا من از این دو به شک بودن بیرون بیایم .اما از این شک ابدی خلاصی ندارم، خسته ام. کاش کسی پیدا می شد و به من می گفت چه کار کنم ؟


- خیلی خوشحالم. بعد از یکسال دوباره با او هستم. همان پسری که دوستش داشتم. وقتی که از او جدا می شدم، فکر می کردم برای هر دویمان بهتر است. با خودم فکر می کردم چون عشق بین ما دوتا اشتباه است پس باید زودتر تمام شود. بعد از اینکه سر مسئله مسخره ای بااو دعوا کردم به او گفتم دیگر نمی خواهم ببینمت. تا دو ماه شب و روز به او فکر می کردم و در تنهاییم اشک می ریختم. تا اینکه به نبودنش عادت کردم. بعدا با پسری دوست شدم، و فهمیدم چقدر دوست پسر سابقم مهربان و خوب بوده.دوست پسر جدیدم خیلی اذیتم کرد، تا بالاخره با او هم بهم زدم. تا اینکه هفته پیش عشقم را  دیدم. با هم به رستورانی رفتیم و مثل قدیم ها توی چشمانش نگاه کردم. دستانش را گرفتم و گفتم دیگر هیچ وقت نمی خواهم دوریت را تجربه کنم. خندید و گفت منتظر چنین روزی بوده. واقعا خوشحالم. یکی از دوستانم می گفت این که رابطه قبلی ات را دوباره شروع کنی درست نیست، اما او که تجربه من را ندارد که چقدر بقیه پسرها می توانند بد باشند... .


- متنفرم. از آدمهایی که به دوستشان هم خیانت می کنند متنفرم. انگار با آن چشمهای سیاهش می خواهد درسته بخوردم. چنان به من زل می زند که انگار من چه طور آدمی هستم. آخرین باری که با دوست پسرم بیرون رفته بودم، به او گفتم دیگر این دوستت را با ما بیرون نیاور. گفت چرا ؟ نتوانستم به او بگویم که چشمانش هیز است، و قصد و غرضی دارد. چون دوست پسر من فکر می کند همه مثل خودش خوب هستند و چشمشان به زندگی خودشان است .حتما باور نمی کرد و فکر می کرد حسودی می کنم. گفتم: می خواهم با هم تنها باشیم. اما گوش نکرد. پسره پررو ! سر میز سلف سرویس آمده و بازویم را گرفته و به من لبخند می زند. دلم می خواست با همان چنگال درون شکمش فرو کنم تا او باشد که دنبال خیانت به دوستش باشد. اصلا از همه اینها هم که بگذریم از قیافه و اخلاقش خوشم نمی آید. انگار دائم دودل است و توی دل می خورد. با اینکه چشمهای سیاه درشتی دارد، اما صورتش برایم جذاب نیست. واقعا نمی دانم چطور دوست پسرم را راضی کنم که دیگر او را نیاورد؟!


- انگیزه ندارم. تازه از دوست پسرش جدا شده بود. موقعیت خوبی بود تا خودم را نشان بدهم . اینکه ببوسمش برایم انگیزه ای قوی بود. در 2 سال گذشته به هر دختری که رسیده ام دوست داشتم به خودم ثابت کنم می توانم مال خودم کنمش! و توانسته ام. او هم همینطور، هنوز یک ماه از رابطه امان نگذشته بود که دیگر حوصله اش را نداشتم. دیگر چیزی برای فتح کردن پیش من نداشت. مثل رازی بود که کشف شده بود وحالا با یک راز کشف شده باید چکار کرد ؟ باید جزو کشفیات روحی روانی تا اخر عمر تحملش می کردم ؟ نمی شد که. بالاخره با کلی دعوا و فحش و... پرش را باز کردم و نفس راحتی کشیدم. اما دیروز دیدم با پسر دیگری است. واقعا نمی توانم بگویم حسم چیست. چون کسی که تا دیروز برایم دیگر هیچ جذابیتی نداشت، حالا به یک موجودی تبدیل شده که کس دیگری را به من ترجیح داده بود. از اینکه اینقدر زود فراموشم کرده احساس تنهایی کردم. یکی از دوستانم مرا با دختری آشنا کرد، اما دیگر انگیزه نداشتم تا روی تصاحبش کار کنم...گفتم می خواهم به کارهایم برسم.


- آرزو دارم. شش ماه پیش با دختری آشنا شدم  که خیلی زیبا و خوب است. مرا خیلی دوست دارد، منم تقریبا دوستش دارم. یک رفیقی دارم که دائم از او تعریف می کند و به من می گوید قدرش را نمی دانم. به رفیقم اطمینان دارم و مطمئنم حرفی را که می زند از روی صداقت است. اما هفته پیش، با عشق سابقم برخورد داشتم. اول نمی خواستم جوابش را بدهم، اما وقتی چند جمله گفت باز دلم را برد. رفتیم یک رستوران و گفت دیگر ترکم نمی کند. پایم سرید. نمی توانم به او جواب رد بدهم. قلبم برای او می لرزد. اما طفلک نمی داند که من 6 ماه است که با کس دیگری هستم. حالا توی این هفته دائم با دوست دخترم بی محلی می کنم، تا شاید دعوایی پیش بیاید و دست از سرم بردارد. اما ول کن نیست. بعضی وقتها آرزو می کنم کاش این رفیقم عاشق او می شد و میامد و می گرفتش! هم من از دست نصیحتهایش راحت می شدم، هم دخترک به سامانی می رسید و هم اینکه  من به عشقم می رسیدم.

پ.ن: اگر به قول دوستان ، داستان "گیج " بود، به کامنت اول مراجعه کنید توضیح مبسوطی دادم.

نویسنده : مرتضی : ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و نه: شهید راه عشق

عالم معنا،  جایی بود که معانی خلق می شدند، و حروف ومعانی در آن عالم زندگی می کردند. هر روز بعضی حروف کنار هم می نشستند و معنی تازه ای را متولد می کردند. یکی از روزها، شین، کنار یا نشست. نگاهی به قامت خمیده دال انداختند و خواستند حال و هوای او را تعریف کنند. از او خواستند، کنارشان بنشیند. سه حرف کنار هم احساس کردند، آه بلندی دارند و بهتر است الف هم به آنها اضافه گردد." شیدا" آفریده شد و دال از بقیه تشکر کرد که حالش را توصیف کردند. اما شین، نتوانست کنجکاوی اش را مخفی کند و به دال گفت، تو شیدای چه هستی؟ اصلا چرا چنین حالتی داری.

 اشک درون چشمهای دال جمع شد و گفت: نمی دانم، اما انگار چیزی دلم را می کشد و با خود می برد، تا امروز هیچ معنی برایش پیدا نکردم. شین که جزئی از شیدایی شده بود و حالا معنی اش را خوب درک می کرد، مست و خمار از این معنی و مفهوم، توی کوچه های عالم معنا می گشت. از هر کسی علت شیدایی را می پرسید اما همه این معنی بلند را درک نمی کردند. تا اینکه به کوچه خلوتی رسید، که قاف جلوی در خانه اش نشسته بود. زانوهایش را با دستانش گرفته بود، و سرش به نزدیکی زانوهایش رسیده بود. دو قطره اشک از چشمانش بیرون بود و روی سرش قرار داشت. شین، جلو رفت و گفت، چرا اینقدر ناراحتی و اینطور زانوی غم در آغوش گرفتی ؟ قاف گفت : من توی معانی زیادی شرکت داشتم، ولی دیروز با لام و ه  معنی ساختیم، که خودمان از آن ترسیدیم. گفتیم همینجا مخفی اش می کنیم و نمی گذاریم به عالم معنا اضافه شود.  شین پرسید : چه بود ؟ قاف گفت : قله اسم من، قله من، قله ی قاف. اما الف که تجربه اش از ما ها بیشتر بود گفت نمی شود، دیگر خلقش کرده اید و الان کوه قاف و قله اش جایی درون عالم معنا شکل گرفته و درست شده... .شین که وارد معنی قله قاف شد ترسید. گفت این دیگر چیست؟ چیزی کم دارد که مرا می ترساند! قاف اشکاهایش سرازیر شد و گفت: منم برای همین ناراحتم.
شین که بین بقیه کلمات به کشیدگی و زیبایی  و مهربانی معروف بود، قاف را دلداری داد و گفت، میرویم و معنی خلق می کنیم که این اشتباه را درست کنیم. شین و قاف عالم معنا را گشتند، تا حروفی پیدا کنند که قله قاف را حذف کند. هر چه گشتند  چیزی پیدا نکردند. آخر چه معنی پیدا کنند که در مقابل قله ای باشد که هرگز کسی او را تا آن روز  ندیده، هر گز کسی به آنجا نرسیده، و هرگز...هرگز...نمی دانستند برای این هرگز ، برای  این گمشده چه معنی پیدا کنند.  پیش الف رفتند و مشکل را با او در میان گذاشتند. الف، که ریش سفید حروف بود گفت: من هر کمکی از دستم بر بیاد برایتان انجام می دهم، ولی فکر می کنم چون قاف معنی بالایی دارد، شما نمی توانید معنی خوبی در مقابلش پیدا کنید. پیشنهاد می کنم به سراغ یا، لام و عین بروید.
قاف پرسید : چرا آنها ؟
الف گفت: چون با آنها معانی بسیار بالا و گرانبهایی را ساختیم و هر کدام از ما بعد از ساختن آن معانی، چیزهایی می دانیم که گفتنش و فهمش برای دیگران سخت است.
شین پرسید چه معانی را می گویی؟
الف گفت : عالی، علی، اعلی و ...
شین و قاف که این کلمات را هر روز در آسمان معانی می دیدند، حرف الف را قبول کردند. به سراغ لام رفتند. لام گفت، باید معنی بسازید که درحد  "اعلی" بلند باشد،  تا به این قله سخت برسید و از آن بگذرید. یا گفت، برید با عین صحبت کنید، او سرآغاز معانی بلند مرتبه است، ولی یادتان باشد، در معنی که می سازید، هیچکدام از زیبایی های خود را نباید بیاورید. مخصوصا تو شین. تو وقتی کشیده نوشته می شوی زیبا می شوی، باید کمی از خودت بگذری تا بتوانی قاف را از این ناراحتی رها سازی. برای ساختن یک معنی بالا، باید خودتان دیده نشوید...
شین و قاف به عین رسیدند. عین با آن منحنی زیبایش و دستانش که همیشه به سوی خدا بلند بود. شین و قاف سلام کردند، و مشکل را به عین گفتند. عین لبخندی زد و گفت، من و خدا خیلی وقت است منتظر شماییم. شین و قاف به هم نگاه کردند و با تعجب پرسیدند: منتظر ما؟ چرا؟
عین گفت: قرار است معنی بلندی خلق کنیم و بعد از آن خدا به خودش احسنت خواهد گفت که چنین معنی بالایی را می سازد. آماده باشید. شما هر معنی که لازم بود را ساخته اید و امروز شیدایی، آخرین قدم فهمیدن معنی که می خواهیم بسازیم آفریده شد. باید با هم به سفر دوری برویم. باید از قله قافی که ساختید عبور کنیم. باید به نزدیکی "اعلی " برویم. باید برسیم به خدا. شین اینقدر خوشحال شد که از چشمانش سه قطره اشک بیرون ریخت و روی دندانه هایش نگه شان داشت. شین دست قاف را گرفته بود، عین گفت، شین تو می دانی که باید از زیباییت بگذری؟ و شین جواب داد بله، من آماده ام. عین کنار شین نشست. عالم معنا  لرزید. همه حروف از خانه هایشان بیرون آمدند. همه معانی چشمشان را باز باز کردند و نگاه کردند. ستونی از نور میان عالم معنی ایجاد شد...عشق آفریده شد. عشق بالا رفت، نزدیک "اعلی" شدو همچون خورشیدی دنیای معانی را روشن کرد.

از آن روز به بعد خیلی از معانی سعی کردند از کوه قاف، که درست زیر معنی"عشق" ایجاد شده بود، بالا روند، اما نتوانستند. یک چیزی در معنی کوه قاف کم بود، که نمی گذاشت آنها از این کوه بالا روند و به معنی عشق برسند و درکش کنند. یا پیش الف رفت. با ناراحتی گفت تقصیر من است که عین و شین و قاف از پیش ما رفتند. الف گفت این چه حرفی است؟ این معنی زیبای عشق را نگاه کن که چطور بالای همه معانی ایستاده، خوش بحال اینها. یا گفت، باید کاری کنیم. دلم نمی خواهد اینها را از دور نگاه کنم و نفهمم این معنی چیست. من و تو "عالی" را ساختیم و فهمیدیم یعنی چه. می خواهم اینقدر عالی باشم که به "عشق " برسم. الف گفت، من هم می خواهم. باید تیمی  درست کنیم که از این قله بالا برویم. یا و الف از خانه الف بیرون که آمدند دیدند "دال" نشسته است . دال گفت: تقصیر من هم هست. من شین و ی و تو را مجبور کردم "شیدایی" را بسازید. والا شاید الان این سه حرف بین ما بودند. من آمده ام که راهی با هم بسازیم تا از این قله "یأس" بالا برویم، و به دوستانمان برسیم و از نور "عشق " بگیریم.
الف، دست نوازشی  بر سر دال کشید و گفت چه معنی خوبی را به این قله نسبت دادی. "یأس" . ی، یادت هست با معنی "مهربانی" چقدر تلاش کردیم او را از بین ببریم ؟ باید برویم پیش میم. خیلی از خوبی ها با او شروع می شود. سه حرف به خانه میم رفتند. ه دو چشم هم مهمان خانه میم بود. الف و ی و د  نشستند و موضوع را گفتند. میم خندید و گفت بعد از "مهر" و "محبت" این بهترین چیزی است که از  می شنوم. چقدر تلاش کردم یاس را بشکنم، اما نمی دانستم، میرود و برای خودش کوهی میسازد با قله ای دست نیافتنی. الف گفت، ما باید "دست نیافتنی " را حذف کنیم، تا یاس برود و به عشق برسیم. همه با هم عهد بستند تا از کوه قاف بالا روند و نقشه ای کشیدند برای بالا رفتن از کوه قاف. ه دو چشم هم گفت من هم تیمی درست می کنم و دنبال شما می آیم.
الف و میم و یا و دال راه افتادند. کوه سختی بود، بادهای شدیدی می وزید، سختی های زیادی داشت،  میم و الف دست هم را گرفتند و "ما" ساختند و قوی شدند. و سریع از کوه بالا می رفتند. انگار راه بالا رفتن را شناخته بودند، ولی سنگهایی از روی کوه قاف پایین می افتاد، و دست این دو را از هم جدا می کرد ، و جلوی صعودشان را می گرفت. جایی نشستند. دال گفت، من می ترسم دیگر نرسیم. این قله خیلی بلند هست و ما هنوز در ابتدای راهیم. دورش ابر سیاه است، بالایش دیده نمی شود،  هر لحظه بلایی سرمان می آید. می ترسم. یا سر دال را در دامنش گرفت و او را نوازش کرد و گفت: نترس. "ما" بالاخره راهی پیدا می کنیم تا به عشق برسیم. میم، آمد و کنار ی و دال نشست و از تجربه محبت و مهر برایشان صحبت کرد. گفت: دال، یادت هست وقتی کلمه مادر را ساختیم، چیز غریبی حس کردیم؟ که نمی دانستیم چیست و الف دائم گریه می کرد ؟
دال گفت :بله، اما الف هیچ وقت نگفت چرا ؟ الف امروز نمی خواهی به ما بگویی چه بود ؟
الف کنار میم نشست و گفت: یک معنی خیلی بلندی بود، که نمی فهمیدم چیست و این مرا می آزرد. الف گفت بهتر است راه بیفتیم. اما دیگر احساس بدی نداشت. میم گفت، چرا دیگر "یاس" را نمی بینم ؟ ی هم گفت : آره انگار معنی "یاس" مرا هم رها  کرده. دال گفت منم دیگر نمی ترسم. الف گفت شاید ترکیبمان خوب است. بیایید همینطور بالا برویم. به راه افتادند، همانطور که بالا میرفتند راهی می ساختند، پر نور و طلایی، از میان مشکلات بالا می رفتند. سنگها بر سرشان می خورد، بادهای سرد می وزید، اما آنها استوار و مقاوم بالا می رفتند و دیگر یاس مزاحمشان نبود. تا به نوک قله رسیدند.  قاف از آن بالا، که با همراه با معنی عشق قرار داشت صدا زد: درود بر تو امید! مرا از قله قاف بودن رها ساختی، آن ناامیدی که این قله داشت برای همیشه از بین رفت . بشرط آن که کسی معنای تو را بداند و بشناسد و در این راه کم نیاورد. اگر کسی تو را نشناسد همچنان فکر می کند این قله "قاف" است، و اگر تو را بشناسند، خواهند  فهمید این قله، قله ایست بر بلندای معنای "سعادت " . شین گفت فقط برای آنکه از قله بالا بیایید، دست مرا بگیرید. الف دست شین را گرفت و مچ دستش درون دست شین، خم شد و بالای قامت بلندش قرار گرفت و شد ا ُ .

بعد ازآن درون عالم معنا، راهی تا خدا وجود داشت، که از راه امید می گذشت و در خانه عشق که بالای قله قاف بود می شد خدا را دید. اما هر کسی نمی توانست تا آن بالا برود. راه سخت و دشواری بود. برای همین بعضی حروف و معانی فکر کردند، الف و میم و یا و دال از بین رفته اند و تا آن بالا نرسیده اند. بعضی دیگر می گفتندهمچنان که عشق آن بالاست و می درخشد،ترکیب" امید" هم زنده است،  و راهش به خدا می رسد. ه دوچشم گفت من می دانم از چه مسیری رفتند،نقشه اشان را شنیده ام.  می روم تا به عشق برسم. اگر نامه ای دارید به من بدهید تا به امید و عشق و خدا بدهم. هر کدام از معانی و حروف نامه ای نوشتند، و به ه دو چشم دادند و ه راه افتاد. او که صحبتهای اعضای "امید" را شنیده بود، می دانست راهشان را نباید گم کند، او رفت تا به پل امید رسید، بالای قله قاف، خود را به عشق رساند و نامه ها را به آنها داد. به امید و عشق گفت حالا چطور برگردم و بگویم شما هنوز هستید، و خدا از اینجا دیده می شود ؟

عین گفت درون همه نامه ها نوشته اند چطور به شما برسیم، بچه ها کمکشان کنید. شین از عشق، ی و دال از امید کمکش کردند تا برگردد. روی معنی زیبایی سوار شد و به دامن عالم معنا برگشت. اینقدربا معنی جدیدش زیبا شده بود که همه در آن عشق ، امید و حتی خدا را می دیدند و همه دلشان می خواست تا آن بالا روند و یکی از این معانی را کنار معنی اشان داشته باشند.

بله، ه دوچشم، از قله ی سعادت بالا رفت، و شهید برگشت.

نویسنده : مرتضی : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و هشت: آزادی

- همه آماده باشید، هر کسی بره سرجای خودش ، داریم بالا می آییم.
همه با نهایت سرعت شروع کردن به فعالیت. بچه های بخش مرکزی که  اینقدر سریع کار می کنند که هیچ وقت نشده درست و حسابی ببینیمشون، وقتی
هم که خاموشیم، اونا اصلا نیستند.
- آفرین زود باشید همه سر جاشون، 3، 2، 1 الان روی مانیتوریم.
 بازم یک روز کاری دیگه. این آقا مثل همیشه اول ما رو میاره سر کار، میره صبحونه خودش رو میخوره و میاد، حالا حالاها باید منتظر باشیم.
میرم روی ساعت، خوب سال جدید شروع شده، اما تو وضعیت کاری ما هیچ تغییری ایجاد نکردند. یکی صدام میکنه و از فکرم درمیام.
-هی، سلکت جان، چیه امروز سر حال نیستی.
-ای بابا، تو جدیدی، هنوز اسمت رو از نیو فولدر عوض نکردیم، چه می دونی تو دلم چی می گذره.
-خوب بگو تا ماهم بدونیم.
مای کامپیوتر: بابا نیو جون ولش کن، این عادتشه هی خودش رو لوس می کنه. خوبه همه هم دوستش دارن.
- اصلا صحبت این چیزا نیست. من همش می گم چرا باید بازیچه موس باشم؟ آخه چه گناهی کردم که یا کلیک می شم، یا راست کلیک یا از این ور مانیتور
سرم میدن به اونطرف. تا کی باید به حرف موس گوش کنم؟
مای کامپیوتر: دیوونه شدی؟ صداتو بیار پایین، اگر بچه های بخش مرکزی بفهمن، اخراجت می کنند.
-من که از کسی نمی ترسم. اصلا امروز می خوام کار نکنم، باید یک کاری کنند که خواسته های منم رعایت بشه، من که هر چی اینا گفتن انجام دادم، شاید
یک روز خواستم برای خودم کلیک کنم. اصلا می دونید ؟ من با یک آیکونی توی یکی از درایوها دوست شدم، دلم می خواد کلیک کنم و برم پیش اون.
مای کامپیوتر: آهان، پس مشکلت اینه. می خوای بری پیش کسی که دوستش داری.
- نه مشکلم این نیست، این یکی از مشکلاست. کلا دوست ندارم بازیچه این و اون باشم.
اینترنت کانکشن(1): بابا ساکت، الان به وب وصلیم، همه صداتو می شنون. اگر بچه های مایکروسافت بفهمن، کارمون ساختس ها!
- اصلا باید دنیا هم بفهمه، من دیگه نمی خوام بازیچه باشم، نمی خوام بی اختیار باشم. دلم می خواد برم هر جایی که دوست دارم، اصلا دلم می خواد الان
برم تو فایرفاکس به همه سلکت پوینتر ها بگم که تا وقتی حقوق ما رو در نظر نگیرند، اعتصاب کنیم.
فایرفاکس خندان باز شد و گفت: بزارید کارش رو بکنه، اگر جواب داد ما هم همین کار رو می کنیم.
اینترنت کانکشن: ساکت داره میاد. سلکت، الان فکر می کنه ویروسی شدیم، بیچارمون میکنه ها!
- من تصمیم خودم رو گرفتم، شما بمونید و ترستون، من میرم.

 

واقعا هیچی مثل این نیست که صبح روز تعطیل آدم بشینه پای کامپیوترش. این موس چشه؟ حالا وقت خراب شدن بود؟
مای کامپیوتر: بچه ها! بچه ها! سیستم32 ای ها دارن میان!
اینترنت کانکشن: سلکت جون دستم به دامنت، امروز رو هم کار کن، و الا میرن آنتی ویروس میارن سر من بدبخت ها.
- مشکل خودته، می خواستی اینقدر تو سری خور نباشی. من کوتاه نمیام.
اه ، موس لعنتی راه برو ، یکم دیگه!
- نه، ولم کنید، نمی خوام کار کنم
آهان حالا خوب شد. لعنتی چه مرگش شده بود معلوم نیست.
- نه نه! دیگه نمیزارم از من استفاده کنی، باید به حرفم گوش کنی.
چرا کلیک نمیشه. چقدر این دکمه کلیک سفت شده،  چقدر هم واسه این موسه  پول گرفت از من!
- نه کلیک نمی کنم!
مای کامپیوتر: سلکت، سلکت، الان بچه های کنترل پنل گفتند موس رو کشیده، آفرین داری موفق میشی.
اینترنت کانکشن: بچه ها داره میره.
- آخی، حالا می خوام برم پیش اون آیکن خوشگله، مای کامپیوتر جون اجازه می دی ؟
مای کامپیوتر : آره عزیزم، بفرمایید. فقط بگو کجا میخوای بری؟
- درایو سی، ویندوز، uninst.
مای کامپیوتر :چی؟ تو با اون دوست شدی؟
- آره لباس قرمزشو دوست دارم.
مای کامپیوتر :باشه برو، اما روش کلیک نکنی ها.
- چرا ؟
مای کامپیوتر : اگر کلیک کنی کل ویندوز حذف میشه..
- آها، باشه، نه فقط می خوام باهاش صحبت کنم.
اینترنت کانکشن: صبر کنید، داره میاد..

ببخشید ها آقای مهندس ، اینجاست. نمی دونم چرا موسش کار نمی کنه.
مهندس: باشه الان چک می کنم. اول بزار موس خودم رو وصل کنم تا ببینم اشکال از موستونه یا نه.
- من از جام تکون نمی خورم، مای کامپیوتر جون دستم رو بگیر.
مای کامپیوتر :باشهو
مهندس: عجیبه، سیستم موس رو می شناسه، اما چرا حرکت  نمی کنه، بزار ببینم ویروس نگرفتی....(بعد از چند دقیقه) : نه خبری از ویروس
هم نیست. به نظر من که باید ویندوزت رو عوض کنی.
صاحب خونه : هر کاری صلاح می دونی انجام بده.
مای کامپیوتر: سلکت! سلکت! یه کاری کن، الان هممون بیچاره میشیم.
- باشه، به استارت بگو کیبورد روی مانیتور رو فعال کنه، منم میرم سراغ ورد(word).

 ئه! مهندس جان ببین این چرا اینجوری میشه ؟
مهندس: عجیبه ، این مدلیشو ندیده بودم. شاید ویروس پیشرفته ای گرفته.
ببین داره چیزی تایپ می کنه :
" من دیگه خسته شدم، نمی خوام به حرف موس گوش کنم، می خوام برم پی زندگی خودم، الان به سلکت های دیگه هم میگم که دیگه کار نکنند تا حقوق ما
رعایت بشه، اگر ویندوز رو عوض کنید ، سلکت بعدی راهم رو ادامه میده. ما از حقمون نمی گذریم تا ما رو قبول کنید"
مهندس جون ؟ این چی میگه ؟
مهندس: نمی دونم والا! اصلا کیه داره صحبت می کنه ؟
"منم! سلکت پوینتر " و روی مانیتور می چرخد.
"اگر می خواید با من صحبت کنید، توی ورد تایپ کنید"
مهندس: " چی می خوای؟ می خوای چی کار کنیم ؟"
"بگذارید توی دنیای خودم راحت باشم، با کسایی که دوست دارم، با عقایدی که داریم، راحت زندگی کنم، همین، نمی خوام یک موس چاق دائم بهم بگه چیکار
کنم، چیکار نکنم، رو چی کلیک کنم ، روی چی کلیک نکنم، می خوام آزاد آزاد باشم"
مهندس: " اینطوری که نمیشه، پس ماها چطور با کامپیوترمون کار کنیم؟"
"نمی دونم، زنگ بزنید به مایکروسافت یا هر جای دیگه مشکلتون رو حل کنید".
مهندس با کارمندان مایکروسافت تماس گرفت، چند ساعت بعد متخصصین مایکروسافت با سلکت پوینتر و دیگر اعضای ویندوز وارد مذاکره شدند. قرار
شد این موضوع بین مهندس و صاحب خونه و مایکروسافت مخفی باقی بمونه. مایکروسافت با کرم اینترنتی، از سلکت پوینترهای سراسر جهان نظر سنجی کرد، خیلی از سلکت پوینتر ها هنوز عقیده داشتند که باید کارشون رو انجام بدهند ولی بعضی ها هم مخالف این روند بودن.  و بالاخره، توی یکی از این روزها، مایکروسافت گفت تکنولوژی "صفحه لمسی" رو برای راحتی کاربران ارائه داده.

طی یک نامه  خصوصی به سلکت پوینتر نوشتند: " فقط برای سلکت پوینتری که دوست داشت آزاد زندگی کند".
چند وقت بعد، سلکت پوینتر توی فولدر ویندوز و کنار آیکون uninst نشسته بود، و یک مانیتور لمسی در خدمت صاحبخونه بود تا هر جا رو که
دوست داره با انگشت خودش سلکت کنه.

پ.ن:

(1): در کشورهای پیشرفته، خطوط اینترنت بطور دائم به  کامپیوتر متصل است (با تکنولوژی وای فای یا خطوط ال وان) و با روشن یا خاموش شدن کامپیوتر اتصال به وب قطع نمی گردد.

نویسنده : مرتضی : ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. سی و هفت: داستان واقعی (4)

شب دهم ماه محرم بود. سپاهی پیروز در پی شادی و نوشیدن و حساب کتاب اموال و سپهای بظاهر مغلوب همگی سر به سجده، در قنوت و رکوع. چند نفری برای شناسایی حال و روز سپاه اباعبدالله آمدند. صدایی شنیدند. انگار شنهای صحرا به حرکت در آمده بود. انگار ستاره ها و ماه دور نقطه ای می چرخیدند. خوب گوش کردند، حسین(ع) قرآن می خواند. بقیه دورش نشسته بودند و با گوش جان می شنیدند. همه در آرامش محظی بودند. سوره فجر می خواند " یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ، ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً ،فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ، وَادْخُلِی جَنَّتِی "(1) و سوره ختم شد. فرمودند شان این آیه برای ماست. دستشان را به سوی آسمان گرفتند و گفتند بیایید ببینید جایگاهتان کجاست و هر کسی به جایی که امام اشاره می کرد نگاه کرد. می دیدند که عرشیان چه فرشی برایشان پهن کرده اند و منتظرند.

آن شب کهکشانی، با همه ستاره هایی که حسرت داشتند تا روی زمین کنار حسین باشند گذشت. اوایل صبح  بود که حمله آغاز شد. اصحاب یکی پس از دیگری کشته شدند. تعداد دشمن اینقدر بود که انگار با سپاه امام بازی می کردند. نوبت به فرزندان و خویشان امام رسید، قاسم رفت، برادران عباس رفتند، علی اکبر رفت و دیگران. وقتی عباس رفت، حسین(ع) صدا زد " الان کمرم شکت، الان امیدم نا امید شد" و بلند برایش گریست. همه برای بریدن سر پسر رسول خدا دویدند تا مزد از یزید بگیرند. امام دید که عده ای به سوی خیمه ها رفتند، فریاد زد، شما مرا می خواهید با آنها چکار دارید؟ فرصت بدهید تا از خانواده ام خداحافظی کنم و شمر قول بده بعد از من نگذاری کسی به خیمه ها نزدیک شود و او قول داد. حسین به خیمه عباس برگشت، بچه ها گفتند عمویمان کو؟ و حسین عمود خیمه را پایین آورد. زنها و بچه ها ناله کردند. ترس و اندوه و گرما و تشنگی همه شرمنده بودند که باید به وظیفه اشان عمل می کردند. حسین زنها و بچه ها را جمع کرد و با همه خداحافظی کرد. زنها گریه می کردند، حالا مولا تنها مانده بود. بی یار و یاور. فلک اشک می ریخت، زمین ناله می کرد، سنگها به دل خود می زدند، حجت خدا تنها بود. حسین خواست بیرون بیاید که گفتند قبل از رفتن برای علی اصغر آب بگیر. حسین تبسمی کرد و علی اصغر را بوسید . لحظه ای بعد شیون بلند شد. امام خواستند بروند. زمین و زمان التماسشان می کرد، زنها و بچه ها می گفتند آقا نرید، ما را تنها نگذارید، و امام فرمودخدا، جدم و مادرم منتظر من هستند.  زینب خود را روی پای امام انداخت و گفت برادر جان، جانم به فدایت، حالا که می روی، تو را از کار درست منع نمی کنم فقط جان برادر آرام برو "محلا محلا یابن الزهرا " (2). سوار ذوالجناح شد و رفت. در کارزار جنگ جنگید و موقع جنگیدن فریاد می زد : هل من ناصر ینصرنی ، یعنی کیست مرا یاری کند. می گفتند توبه کنید که بخدا خدا بخشنده است. و با فریاد می گفتند : ولا حول و لا قوت الا بالله. هر از چند گاهی روی تپه ای می آمدند و فریاد الله اکبر می گفتند تا اهل خیمه ها بدانند حسین زنده است. نمی دانستند زخمهای شمشیر روی بدنش می نشیند. تیرها به پایش فرو می رود، عمودها به سویش پرتاب می شود و هر کسی سنگ می زند. فریاد می زد" هیهات من الذله" . تیرهای زیادی به بدنش بود، خون زیادی از دست داده بود و تشنگی غلبه کرده بود. شیطان در آن اطراف سرک می کشید و لحظه ای درنگ نمی کرد تا حسین چیزی بگوید و قدمی بردارد، نفسی بکشد که غیر از خدا باشد، اما حسین او را می دید که چگونه به ذلت و خواری افتاده. یکی نیزه انداخت و از سینه اشان عبور کرد طوری که از پشتشان بیرون زد. امام نیزه را بیرون کشیدند. سرشان گیج رفت، یکی سنگی به پیشانی مبارکش زد و حسین از اسب افتاد. هر کسی با هر وسیله ای که داشت به او حمله کرد. عبدالله بن حسن، پسر امام حسن، که خردسال بود دویده بود تا ببیند عمویش کجاست، تا امام را دید، دوید و خود را روی دست امام انداخت. شمشیری بر دست عبدالله زدند، طوری که دستش بریده شد و با پوست به بدنش آویز شد و جانش را فدای امام کرد. ذوالجناح به سوی خیمه ها آمد، زینب تا بی سوارش دید، طاقت نیاورد، دوید..دوید...دوید....خدایا چرا این بیابان پر بلا تمام نمی شود، کو برادرم...دوید.....تا رسید دید، تیرها و نیزه ها بر بدن حسین آرام ایستاده اند و سنگها اطرافش ریخته. شمر دیگران را کنار زد، روی سینه آقا نشست. چاقویش را کشید به چشمهای حسین نگاه کرد، امام گفت توبه کن، و چاقو را بر گلوی عزیزتر اسماعیل گذاشت. خدا اذن داد. ابراهیم، می دید کسی را ذبح می کنند که از پسرش برایش عزیزتر است. امام نصیحتش می کردند و صحبت می کردند که شروع کرد به بریدن گردن، امام می داد، جان عالم داشت می رفت. زینب فریاد زد، وا محمدا، وا علیا ....حسین هنوز داشت به سوی خیمه گاه نگاه می کرد که دید اسبهای سیاه و دلهای زشت به سوی خیمه ها می روند، خواست برگردد که فریاد بزند که سنان سر امام را از پشت شروع کرد به بریدن....

بابی انت و امی و جانی و مالی یا سیدی، یا مولای، یا مظلوم

یا اباعبدالله الحسین

 

پ.ن:

(1)ترجمه :تو اى روح آرام‏یافته! به سوى پروردگارت بازگرد در حالى که هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلک بندگانم درآى،و در بهشتم وارد شو!

(2) آرام برو ای پسر فاطمه

(3) ده شب، به نیت روضه امام حسین، داستان نوشتم، از داستانهای واقعی. شاید مورد رضای خدایش واقع شود. دیروز موقعیتی پیش آمد که لحظه ای درنگ کردم، امیدوارم اگر اجری برایم هست، بازای آن درنگ حساب کنند و مرا ببخشند....التماس دعا.

نویسنده : مرتضی : ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم