يكي بود، يكي نبود

پيش نويس داستانهايم

ش.چهل و هشت: برجی برای ندیدن؛

زوم کرده بودم روی کوههای شمال تهران. دنبال دربند می‌گشتم. من و دوربینم دربند را خیلی بالا و پایین رفته بودیم، عکسها و خاطرات زیادی باهم داشتیم. اما حالا، این بالا، روی برج میلاد، می‌خواستم ببینم خاطراتم از این بالا چه شکلی است. صدای مردم را که نمی شنیدم، خودشان هم دیده نمی‌شدند، خبری از بساطی‌های ترش فروشی‌ها هم، نبود. درخت و کوه بود و چند چراغ. خودم را آن پایین میدیدم با اینکه این بالا بودم، میان خاطراتم، روزهای خوشی که خیال می‌کردم ادامه خواهند یافت. یک روز اردیبهشتی بود که با بچه‌های دانشگاه رفته بودیم دربند، توی راه برگشت، فهمیدم دلم برای کسی لرزیده... . یکماه بعد باهم عقد کردیم؛

 دوربین را از چشمم که جدا کردم، دیدم درها بسته شده‌اند و چراغها خاموشند. انگار کسی متوجه حضور من اینجا نبوده. من این بالا، بالای برج میلاد گیر کرده بودم. تلفن همراهم، این‌بار همراهم نبود، هیچ چیز غیر از دوربینم نبود. ترسیده بودم. ترس از تنهایی در این برج بتُنی که انسان بودن و تنها بودن را در این ارتفاع نمی‌فهمید؛ اما با وجود ترس، نمی خواستم پیدایم کنند. اینطور دیده نشدن‌های ناگهانی خوب است. انگار می‌گذارند یک بار هم شده، خودت باشی در مقابل همه دنیایی که می‌شناسی. با همه این شهر شلوغ راحتم گذاشته بودند. رو به شمال ایستادم. چشمهایم را بستم، خیابانها را توی چشمم تصور کردم: باید سید خندان این طرف باشد، کمی بیایم بالاتر – نیشم باز می شد از اینکه فکر می‌کردم دیگر لازم نیست صبرکنم برای تاکسی تا مرا ببرد بالاتر - از حسینیه ارشاد رد می‌شدم و باز همینطور بالاتر و بالاتر، همینجا دیگر باید خوب باشد، جلوی سینما فرهنگ بودم. آنطرف خیابان منتظرم بود. بلیت می‌گرفتیم و از فیلمها صحبت می‌کردیم، تا اینکه نوبت سانس ما می‌شد. آدمهای قصه‌ها را دوست داشت، آدمهای روی پرده سینما.  چشمهایم را باز کردم، درست داشتم همان طرفها را نگاه می‌کردم. دوربینم را زوم کردم، اما جز چراغهای خانه‌ها که از این بالا به هم چسبیده بودند، چراغهای ماشینها هیچ چیز دیگری دیده نمی‌شد. دیگر خودم را آن پایین پیدا نمی‌کردم... . بعد سینما - که رفته بود-  و من دست در جیب، خوشحال خیابان شریعتی را پایین می‌آمدم؛ به همه تاکسی‌ها نه می‌گفتم، به همه عابرها لبخند می‌زدم و پیاده رو را پایین می‌آمدم. مهم نبود تا کجا، آن همه انرژی با هم بودن را نمی توانستم ببرم توی اتاقم. باید کمی از آنرا با بقیه شریک می‌شدم.

 باد سردی از لای زیپ باز کاپشنم، وارد سینه‌ام شد، شانه هایم لرزید، خودم را جمع کردم. خواستم زیپش را ببندم، چشمم افتاد به بزرگراه زیرپاهام. همت بود. شلوغ مثل همه شبهایی که تنها گوشه تاکسی کز کرده بودم و به برج تنهای میلاد نگاه می‌کردم و نورهای قرمز چراغ ترمزها سقف تاکسی را روشن می‌کردند و مارا یواش یواش در دل ترافیک حل می‌کردند. منظره برج میلاد از توی تاکسی برایم یک سرگرمی بود. همه مناظر میرفتند، عبوری بودند. اما برج را می‌شد از دور ثابت نگاه کرد. کمی باید به سرم زحمت می‌دادم و بهتر نگاهش می‌کردم، اما چشم از برج بر‌نمی‌داشتم. با خودم یک شرط نانوشته‌ای داشتم که ببینم تا کی می‌توانم با چشمانم برج را بگیرم و شاید برج را زندانی چشمانم کنم. آرام رفتم به سمت دیگر سکوی برج، پارک نهج البلاغه را دیدم. قبل‌تر با دوستان اسمش را گذاشته بودیم "درّه". خیابان "پارک" را که تا انتها می‌آمدی، یک دره وسط تهران دیده میشد. درّه‌ای خاکی که انگار از وسطش یک رود عبور می‌کرده...،چیز عجیبی بود بین بزرگراهها و برجها و ادارات و شلوغی تهران. ما آن بالا، درست کنار درّه فوتبال بازی می‌کردیم. وقتی برج بچه بود، ما سر اینکه توپ به آجر تیر دروازه خورده یا از سمت داخلش وارد گل شده، باهم بحث داشتیم. یک روز زمستان، که برج تقریبا کامل شده بود و تازه سازه بالایش نصب شده بود، رفتیم دره. همه دره پر از برف بود، سفید ِ سفید. صدای رفت و آمد ِ بزرگراه می‌آمد. برف دست نخورده‌ و یکدستی بود، با رد کفشهایمان شکلک درست می کردیم.  کنار دره، درست رو بروی برج، اتفاق جالبی افتاده بود. یکی مبلش را بیرون انداخته بود. پر از برف بود، تمیزش کردیم و نشستیم و به میلاد خیره شدیم.

از آینده گفتیم. و اینکه چقدر باهم می‌توانیم خوشبخت باشیم. من از کباب و ریحون شهرری می‌گفتم، او از مرکز خریدی که بتازگی افتتاح شده می‌گفت. من از اینکه رودخانه زرگنده را دیده سوال می‌کردم، او از اینکه سرعت چه ماشینی بیشتر است. من عاشق پیاده روی بودم، دلم می‌خواست همه چیز را عمیق ببینم، اما او دلش به مقصدها خوش بود. دانه‌های برف روی صورتمان می‌نشست اما همین‌که می‌شد چشمهایمش را خوب دید، وزنمان را روی مبل برای نشستن بیشتر می‌کرد. با دوربین آن اطراف را گشتم، پارک زیبایی شده بود، پر از خانواده‌ها و دیگران. دنبال جای مبلمان گشتم، نبود. پارک خوبی شده بود، دیگر کسی مبلهای کهنه‌اش را برای دو عاشق سرگردان، بیرون نمی‌گذاشت. شاید برای پرندگان توی پارک دانه می‌پاشیدند، شاید که برای گربه‌ها، غذا می‌گذاشتند، نمی‌دانم، از این بالا که دیده نمی‌شد.

 آنطرف‌تر نوری توی آسمان چشمم را گرفت، هواپیما بود. دوربینم را باز گذاشتم تا همه مسیر حرکتش توی عکس بیافتد. خودم به سمت جنوب شهر رفتم. نفسم تنگ شد، و دلم برای پیاده‌روهای ولیعصر تنگ‌تر شد. حتما آن پایین، یکی هست که دارد زیر درختهای خیابان ولیعصر راه می‌رود، و هیچ قصد ندارد به خانه‌اش برسد. راه می‌رود که خیابان ولیعصر ، از میدون ولیعصر تا تئاتر شهر را جزء خاطراتش ببلعد. من از همین بالا، میدانم کدام موزاییکش از جایش در آمده، یا کدام دیوارش سایه بهتری دارد،  یا بعد از میدان، آبیموه فروشی محبوبم، چطور دارد آب هویج میگیرد. و در آن ایستگاههای اتوبوس، شاید دیگر هیچ پسر تنها و خسته‌ای، آبمیوه بدست، ننشته باشد، غمگین و بدون هیچ مقصدی آدمها را نگاه کند، نه، خدا نکند که نشسته باشد، هیچکس جای مرا نباید بگیرد، شاید تحملش نکند. حتما زوجی خوشبخت،  یا پدری که از سرکار به شوق دیدن بچه‌هایش زودتر بیرون زده، یا مادری که برای خرید آمده بوده، حالا توی ایستگاه اتوبوس نشسته اند.

صدای جوی آب می‌آید. هواپیما رفته. بله، هواپیماها اگر بمانند، زمین‌گیر می‌شوند و شاید پرواز را فراموش کنند، بالاخره دوچرخه سواری که نیست! به سختی میدان آزادی را پیدا می‌کنم. نه‌اینکه پیدا کردنش سخت باشد، نه، دلم نمی‌رود که نگاهم را به او بیاندازم. آخرین بار، من و دوربینم آن سمت، اول خیابانی که به مهرآباد میرفت، ایستاده بودیم، سعی می‌کردم برج آزادی و میلاد را با او در یک کادر قرار دهم. شب عید بود، همه جا چراغان بود. اما دلم عید نمی‌خواست. چراغهای برجها را نمی‌خواست. کاش مثل آزادی و میلاد که توی کادر بودند، من هم کنارش ایستاده بودم. می‌خندید و برایم دست تکان می‌داد. رفتیم فرودگاه. بلیتش ساعت 9 شب بود، آن زمان‌ها هنوز پروازهای خارجی از مهرآباد بود. ساعت 7 از من خداحافظی کرد. گفت طاقت جدایی را ندارد، رفتنی باید برود، هر چه زودتر! من می‌گفتم یک ساعت هم یکساعت است. اشکهایش را به سختی پاک می‌کرد و دستانش و در ادامه چانه‌اش می‌لرزید، قانعم کرد که بیشتر از این نمی تواند بماند. رفت پشت گیت بازرسی. برایم دست تکان داد. هنوز صدای غرش هواپیمایش توی ذهنم مانده. به سراغ دوربینم میروم، دنبال عکسی می‌گردم که دوربین از نور هواپیما گرفته است. وای خدا، چقدر تار افتاده، چقدر بد گرفته، قطره اشکم می افتد..، نه، هواپیماها واضح میروند. حالا دیگر هیچ جای این شهر را نمی‌خواهم ببینم. کاش یکی مرا از اینجا نجات دهد، دلم تخت کنار دیوارم را میخواهد که چشمانم را ببندم و فکرش را نکنم، دوربینم را خاموش می‌کنم، که نبینم. اصلا توی این شهر شلوغ، کسی میداند یکی بالای برج  گیر کرده؟ کسی پشت پنجره اتاقش دیگری را صدا میزند که آهای بیا ببین یکی بالای برج میلاد دلش گرفته؟ پشت این همه پنجره روشن- که توی این هوای سرد، حتما بخار روی آنها را گرفته است- اصلا کسی فکر می‌کند این بالا یکی دارد گرمای خانه ها را می‌سنجد؟ این همه ماشین کی می‌رسند خانه‌هایشان؟ کاش عجله نکنند؛ یک بچه توی بغل مادرش، برج را نشان میدهد، مادرش می‌بوسدش. همین.

سرما بیشتر می‌شود. گوشه‌ای می‌نشینم. دیگر شهر را نمی‌بینم. مثل وقتی که رسیده بودم به راه‌آهن. اولین باری بود که از هم جدا می‌شدیم، کار موقتی در مشهد پیدا شده بود، که حقوق خوبی داشت، قرار شد سه ماه بروم، تا وضعم برای شروع زندگی بهتر شود. از درهای ایستگاه تو رفتم، همان دری که لولایش روغنی بود و لباسم به آن گرفت و پیراهن سفیدم تا مشهد لکه دار شد. سمت چپ، زیر پلکان، ماکت قطارها بود، ماکتی از رزمندگان که رفته بودند با قطار که همه چیز برایمان بیاورند، شروع زندگی‌ها را. از پله‌ها که بالا رفتم، به یکباره چشمم افتاد به پنجره‌های بزرگی که رو به خیابان ولیعصر بودند. دم غروب بود، تیغی از نور، بر لبه‌های کوهها بود. همان کوههای شمال تهران. برای یک لحظه ماتم برده بود، که من این‌جا، درون ایستگاه، او، آن بالا، در یک آپارتمان،  هر دو در یک شهر، و خیابانی که ابتدایش تاکسی ها و اتوبوس‌ها منتظر بودند که مسافران را به  خانه گرمی ببرند که کسی انتظارشان را می‌کشید. برگشتم و زیر شیشه‌های بزرگ نشستم. سرم را چسباندم به زانوهایم و چشمانم را بستم تا کمتر ببینم، سعی کردم بیاد بیاورم که چقدر یکدیگر را دوست داشتیم و اینکه لابد زمان زود خواهد گذشت. دستی روی شانه‌ام خورد. چشمانم را که باز کردم خودش بود. دلش نیامده بود تنها بروم، آمده بود بدرقه‌ام.

منم بدرقه‌اش رفتم، اما برعکس من، او هیچوقت برنگشت. شاید بخاطر اینکه پیاده روی را دوست نداشت. مثل من که یکبار از راه آهن تا تجریش را پیاده رفته بودم. شاید مردم را همینطور تنها می‌دید، تنها پشت شیشه فروشگاهها، مثل یک مانکن، منتظر برای دیده شدن. اما پیاده روی، حُسنش این است که نَفَس مردم را وقتی که قهرمان داستانهایشان هستند حس می‌کنی. هیچ پرده سینمایی در کار نیست، قصه‌ها شانه به شانه، راه می‌روند و چشمهایشان به هم می‌افتد.

آقا، قربان، سرده، بفرمایید داخل، کم‌کم باید تعطیل کنیم. به خودم می‌آیم، از کارمندان برج میلاد بود. انگار که هیچکس مرا جا نگذاشته بود. درها باز بودند و چراغها روشن. تمام مدت، خودم، درون برج میلاد ِ ذهنم گیر کرده بودم. هر روز درون ذهنم به این منظره ثابت خیره می‌شدم، به شهر دلم نگاه می‌کردم، به خاطراتی که گوشه گوشه این شهر جا مانده بود و هر روز سعی می‌کردم دیگر هیچی نبینم. اما امشب که بالای برج میلاد آمدم، انگار که مناظر دیگری را نشانم دادند. مثل درّه و پارک؛ حالا باید که شیوه استفاده بهتری از این شهر را می‌آموختم. توی مسیر تا خانه، فکر می‌کردم، برجها برای دیدن خوبند، برای بهتر دیدن. برای دیدی متفاوت از آنچه که بودیم و هستیم و آنچه که باید باشیم. اما برای زندگی کردن، باید دیدت را بیاوری همسطح چشمانش. نگاه کنی در چشم تک تک مردمان، درختان، خیابانها... ، بروی توی سکوی دیدبانی چشمانشان، از منظر آنها، کمی شهر را آنطور ببینی. ببینی او که سوار هواپیما شد و رفت، او که نامزدیمان را تمام کرد، باید میرفت، دنیایمان باهم فرق داشت. کمی به او حق دادم. خانه که رسیدم، تلفن را برداشتم، بعد از چند سال، زنگ زدم. گفتم امشب از بالای برج میلاد دیدمت، میان پنجره خانه‌ها، تو را خوشبخت دیدم، میان همه مردمی که نمی‌شناختم، برای تو که آشنایم بودی، آرزو شادی کردم و دست تکان دادم. خندید - با اینکه صدایش می لرزید-  گفت ممنون که بالاخره درکم کردی، دلم برایت تنگ شده، خوشبخت باش لطفا.

 

نویسنده : مرتضی : ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش.چهل و هفت: 3- جنگ جنگ تا صلح

اتوبوس در جاده، خسته و شتابان می‌رفت. کوههای بلند، خاکی، سنگی، پر از بوته. خورشید میان آسمان و جاده تنها. تنها مانده بود با یک اتوبوس انسانهایی که نفسشان را نه خرج دیدن جاده می کردند، نه خورشید، نه کوه و دشت. توی گوشها صدای تیر می آمد، دستهایشان قدرت بیش از حدی داشت و چشمانشان پر از اشکهایی بود که فراموش کرده بودند چطور بچکند. به این لباسها عادت نداشتند. این لباسها سنگینی خاصی داشت. این کفش‌ها برای پاهایشان تنگ شده بود. وحید به آرش نگاهی کرد و گفت: واقعا داریم بر می‌گردیم؟ آرش سرش را تکان داد و به بیرون خیره شد. مردم عادی را در حال کار سر زمینهایشان می دید. زیر آفتابی که بر سر دوست و دشمن تابیده بود و بیخیال همه روزگار گذشته باز دوباره در حال تابیدن بود.
هرچه می گذشت، جاده ها سرسبز تر می‌شد و سکوت بیشتری توی اتوبوس می پیچید. مصطفی به وحید گفت: به آرش بگو یک شعر برامون بخونه. وحید گفت: بزار تو حال خودش باشه. دیروز، وحید و مصطفی زودتر از آرش تفنگهایشان را تحویل داده بودند. آرش، آرام آرام تفنگش را آورد روی میز گذاشت. فشنگهایش را کنار تفنگ چید. مامور تحویل تفنگ را پرت کرد روی اسلحه های دیگر. آرش عصبانی شده بود و با مامور بحث کرده بود. از وقتی صلح برقرار شده بود، هر روز آرش ساکت تر شده بود. بعضی‌ها خوشحال بودند که زنده بر می گردند سر خانه و زندگی اشان، بعضی ها آمده بودند که برنگردند و بعضی ها نمی‌دانستند برای چه باید برگردند، دشمن را هنوز آنطرف مرزها میدیدند. اما وحید هرچه تلاش کرده بود، نفهمید چرا آرش اینطور ساکت و بداخلاق شده.
اتوبوس نزدیک تهران شده بود، که یکی بلند شد و برای بقیه سخنرانی کرد و بعد با گفتن التماس دعا، فریاد زد برای سلامتی رزمنده ها صلوات. چند لحظه همه سکوت کردند و صلواتی فرستادند. بغض گلوهایشان را ول نمی‌کرد. آرش اول از همه شروع به گریه کرد، کم کم بغض ها ترکید، اشکها هم دیگر را صدا میزدند و همه شروع به گریه کردند. نمیدانستند گریه خوشحالی است، یا گریه دلتنگی. فقط بغضی بود که سالیانی به حکم جنگ، بی محل و بی اعتبار رهایش کرده بودند و حالا او آنها را رها نمی کرد. اتوبوس رسید به مسجد. مردم آمده بودند، خانواده ها. همه یکی یکی پیاده شدند، گل بر سرشان میریختند و هرکسی سمت دوست و آشنایش می رفت. آرش و وحید به کسی خبر نداده بودند. کسانی به استقبال مصطفی آمده بودند و حتی مصطفی یادش رفت خداحافظی کند. وحید، آرش را در آغوش گرفت و گفت چند روز دیگر جایی قرار بزاریم، بعد این هیاهو ها و عقده گشایی ها ببینمت. آرش قبول کرد و رفت. پسر مصطفی حالا کلاس دوم بود، آخرین باری که دیده بودش هنوز مدرسه نمی رفت. همسرش گفت که چقدر پسر باهوشی است و چقدر هوشش به تو رفته. وحید کلید خانه اش را نگه داشته بود، در را باز کرد و رفت تو، همسرش در حال آب دادن گل ها بود، چشمش به وحید که افتاد، آبپاش از دستش افتاد روی شمعدانی، شمعدانی از لب ایوان افتاد و گلدانش شکست. به سمت وحید دوید و او را به آغوش کشید. وحید گردنبندی که خودش درست کرده بود را به گردن همسرش انداخت و بعد از بوسه های زیاد سراغ پدر و مادرش را گرفت. آرش جایی پیاده شد. شروع کرد به راه رفتن، نمیدانست کدام سمت میرود. فقط راه میرفت و بو می کشید. بوی خاک و سنگر و خاکریز نمی آمد. مردی ناگهان پرسید ببخشید، فلان جا کجاست، آرش برگشت و خیره به مرد نگاهی کرد. و راهش را کشید و رفت. اینقدر پیاده رفت تا غروب به خانه رسید. سرش را روی در گذاشت. چشمانش را بست. حاجی نیرو بفرستید، حاجی از ستاده، حاجی بچه ها تشنه اند، حاجی این نامه رو به بچه ام بده! حاجی...صدای تیرها می چرخید توی سرش، صدای شنی تانکها...آرش؟ صدای مادر بود؟ برگشت، نه سارا بود، چقدر بزرگ شده بود، کیفش را انداخت، آغوشش را باز کرد، خواهر توی سینه آرش پرید و آرش دستان بزرگ و خشن و خسته اش را به دور خواهر حلقه زد.خواهر را بوسید و ناگهان سر خودش را با دستانش گرفت.
موشکها حمله کرده بودند، ترکشهایش جا به جا شده بود، روی زمین افتاد. سارا بقیه را صدا زد و آرش را توی خانه بردند. بیدار که شد، سقف آشنایی را میدید. سارا کنارش نشسته بود. بهاره کوچکش تو بغل عمه خوابش برده بود، بلند شد و به خواهر و دخترش نگاه کرد. بهاره را از بغل خواهر گرفت، تو سینه اش فشرد، بوسید، دخترک بیدار شد، بابا را که دید جیغ کشید و محکم بغلش کرد. همسرش صدای جیغ را که شنید خودش را به اتاق رساند. آرش جان... .
ظهر فردا آرش موقع اذان که شد، به رسم همیشگی اش، لباس پوشید که برود مسجد، بهاره دوید و دست پدر را گرفت که من هم میایم. تا مسجد هم محله ای ها هر کس که او را میدید، می بوسیدش. داخل مسجد، همه جا پر از عکس شهید بود. هم محله ای هایش، کسانی که بعنوان فرمانده دستور داده بود حمله کنند و آنها جانانه تا مرگ رفته بودند. از اینکه دست دخترش را گرفته، در آرامش و زیر باد پنکه های مسجد نشسته بود احساس شرم می کرد. نمی توانست عکسها را نگاه کند. با آدمهایی که او را می بوسیدند و بازگشتش را شکر می گفتند غریبه شده بود. با دخترک مهربانش نمی دانست باید چه کند. نه بیسیم بود، نه اسلحه، نه دشمن دیگر دشمن بود و فقط دوستانش از کنارش بلند شده بودند و توی قاب عکسها نشسته بودند. انگار ماهی را از دریا به تُنگ آبی برده باشی و بعد دوباره به دریا ببری. همچنان در تُنگ بلورین جبهه و جنگ و تیر و خون و آتش دست پا میزد با اینکه تنگ شکسته بود. هر کسی را میدید، حتی بهاره اش را، می توانست لحظه ای بعد او را روی زمین بی جان ببیند. به خانه که برگشتند، آرش بعد از چند سال، ریشهایش را تراشید و از فردای آن روز به مسجد نرفت. نه طاقت عکسها را داشت، نه طاقت حاجی گفتن ها را. نجنگیده بود که لقبی بگیرد. نجنگیده بود که عکسها به او لبخند بزنند و بگویند ما که رفتیم تو بمان و زندگی. چند روز بعد با وحید قراری توی پارک گذاشت. وحید به آرش گفت، حاجی جان، ما هر کار که از دستمون برمیومد انجام دادیم. عمرمون رو گذاشتیم، حالا باید بگذریم.
ولی شهیدا رو فراموش کنیم؟ کی قراره جواب بده؟ خونهایی که ریخته شده، فراموش کنیم؟.
حاجی صلح یعنی همین، یعنی بگذریم، هر چی بوده تموم شده، ما خیلی هزینه دادیم، بجاش کشور و ناموس رو از دست ندادیم، و الا باید پاسپورت میگرفتیم بریم جنوب.
وحید سخته، من هنوز تو خوابام دنبال دشمنم میگردم.
حاجی بهت بر نخوره، ولی اگر اینجوریه، خودت دشمن خودت شدی، بزار زندگی بریزه رو سرمون، نه اینکه برای زندگی کردن هی حصار بکشیم دورمون که یکوقت یک دشمنی نیاد زندگیمون رو ببره. راستی میخوام یک شرکت بزنم، مشاوره ساختمانی، اگر هستی بیا باهم باشیم، این فکرها هم کم کم میره خودش. راستی بهاره چطوره؟.

مصطفی سردار شده بود. هر روز در تیترهای خبری اسمش بود، که علیه دشمنان حرف میزد، دشمنان داخلی، خارجی، سخت، نرم. یک روز مصطفی به دفتر کار آرش زنگ زد، با صدای لرزان گفت: حاجی جان خسته شدم، میخوام برگردم خونه، کی این جنگ تموم میشه؟ خسته ام.

نویسنده : مرتضی : ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش.چهل و شش: 2- مستیم و هوشیار، شهیدای شهر

مدادهایمان مارک داشت. خروس نشان، شمشیر نشان، استدلر و... .یک مداد سیاه سوسمار نشان خریده بودم. دوستش داشتم. بعد از زنگ تفریح برگشتیم توی کلاس. معلم آمد و دفترها را روی میزهایمان گذاشتیم تا دیکته بگوید. مدادهایم را در آوردم و هر چقدر گشتم مداد سوسمار نشانم را نیافتم. به محمد که کنار دستم نشسته بود نگاه کردم و مدادم را دستش دیدم. گفتم مدادم را پس بده و او گفت مداد خودش است. ته مدادم را صبح گاز گرفته بودم، رد دندانهایم رویش بود و مطمئن بودم مداد خودم است. بزور مدادم را پس گرفتم. دعوایمان شد. معلم آمد و گوش جفتمان را گرفت و آورد دم در. گفت دعوا سر چه بود؟ آقا اجازه مداد ما را برداشته! آقا اجازه مداد خودمه. معلم با این استدلال که با مداد دیگری بنویسید ما را به میزمان برگرداند و مداد را توی کیفش گذاشت. من و محمد ماندیم و نگاههایمان به هم. بعد از مدرسه دوییدم و خودم را محکم به محمد زدم و افتاد و فرار کردم. مادر توی خانه پرسید چرا قیافه ات این شکلی است. گفتم مدادم را گم کردم. گفت عصر که بابا رفت برایت مداد میخرم. بابا؟ مگر قرار است برود؟ کجا؟ آره پسرم، میره جبهه. توی تلویزیون جنگ را دیده بودم. خیلی خوب بود. یک عالمه تفنگ، خبری از درس و مشق نبود و همه تیراندازی می کردند. عاشق آن کلاههای آهنی روی سرشان بودم. بابا که آمد گفتم بابا من لباس جبهه ای میخواهم. گفت برایت می خرم. عصر که شد با پدر و مادر رفتیم مسجد بزرگی که آن اطراف بود. خیلی ها با لباس جبهه ای بودند و من هی می گفتم من هم میخواهم. پدرم گفت به مامان می گویم برایت بخرد. گفتم سوغاتی برایم یک تفنگ میاوری؟ گفت تفنگ خوب نیست. گفتم من تفنگ دوست دارم، میخواهم مثل سربازها تفنگ داشته باشم. بالاخره قول داد و سوار اتوبوس شد. از اینکه نگذاشتند من هم سوار اتوبوس بشوم گریه ام گرفت. اتوبوس که رفت گریه کردم، مادرم بوسیدم و گفت برویم از مغازه برایت مداد بخرم. رفتیم مغازه که مادر محمد را دیدیم. او هم آمده بود مداد بخرد، مداد سوسمار نشان. محمد لو داده بود که مدادم را برداشته و معلم آنرا گرفته. مادرش خواست مداد بخرد برایم
که مادرم با خنده نگذاشت و گفت بچه اند دیگر. فردا سر کلاس محمد جایش را عوض کرده بود. از دور مداد سوسمار نشانش را دیدم. تصمیم گرفتم به تلافی دیروز، مدادش را بردارم و اذیتش کنم. زنگ تفریح که همه رفتند بیرون، رفتم سر کیفش، مدادهایش را برداشتم و خواستم مداد سوسمار نشانش را بردارم، که دیدم یک جاسوئیچی شبیه تفنگ دارد. برش داشتم که نگاهش کنم ،که یکهو یکی وارد کلاس شد. هول شدم و جاسوئیچی را توی جیبم گذاشتم و زود بیرون رفتم. زنگ بعد محمد سرش را روی دستهایش، روی میز گذاشته بود. معلم آمد و سر محمد را بالا آورد، گریه می کرد، گفت آروم باش، چی شده؟ گفتجاسوئیچی ام گم شده. گفت حالا گریه نداره پیدا میشه. محمد گفت آخه اینو بابام برام خریده. معلم محمد را بوسید و گفت پیدا میشه. از همه پرسید کسی جاسوئیچی محمد را ندیده؟ همه گفتند نه و من چیزی نگفتم. عصر که به خانه برگشتم، مادرم نگاهی به من کرد و گفت. دلت برای بابا تنگ شده؟ یا بازم مداد میخوای؟ جاسوئیچی را به مادر نشان دادم. گفت این دیگه چیه؟ از تو کیف محمد برداشتم، بخدا فقط میخواستم نگاهش کنم، محمد خیلی گریه کرد برای این. مادرم خندید و رفت چادرش را سرش کرد و گفت بیا باهم برویم خانه محمد. مادرش خیلی مهربان بود و مرا بوسید و گفت محمد توی آن یکی اتاق است برو پیشش. منم چادر مادر را محکم گرفته بودم و نمیرفتم. رادیو خانه‌شان روشن بود. کنار رادیو عکس پدر محمد بود. به چشمهایش نگاه کردم خندید. به مادرم نگاه کردم و دوباره به عکس. دوباره توی عکس خندید. مامان مامان ! چیه؟ این عکسه حرکت میکنه. خندیدند.
مادرم گفت راستش غرض از مزاحمت...که یک هو آن صدای وحشتناک همیشگی آمد. بوق ممتد و بلندی بود که وسطش می گفت این آژیر قرمز است. توی ذهنم هوا را قرمز میدیدم و فکر می کردم آژیر قرمز یعنی هوا را قرمز کرده اند. معلممان گفته بود این صدا را که شنیدید بروید زیر میزهایتان چون هواپیماهای دشمن حمله کرده اند. محمد از اتاق بیرون آمد و مادرش سریع چادرش را سرش کرد و همه باهم به زیر زمین خانه اشان رفتیم. خیلی می ترسیدم. تاریک و نمناک بود.  مادرم محکم مرا بغل کرده بود. صدای وحشتناک هواپیما نزدیک شد و بعد دور شد، بعد یک صدای انفجار. خیلی ماندیم و بعد که صدایی نیامد آمدیم بیرون. مادرم گفت ما باید برویم و سریع به سمت خانه امان راه افتادیم. فردا توی مدرسه می گفتند خانه یکی را موشک زده اند و یک دختر بچه کشته شده. حتما درد زیادی داشته. فکر می کردم من توی مدرسه باشم و مادرم توی خانه تنها، موشک بزنند و مادرم کشته شود، اشک توی چشمانم حلقه میزد. چندوقتی از آن ماجرا گذشت. وقتی مادرم می بوسیدم می فهمیدم که پدرم نامه داده و نوشته مادرم مرا از طرف او ببوسد. امتحانهای ثلث دوم شروع شده بود. بوی عید میآمد... مادرم صدایم کرد و گفت: این جاسوئیچی برای تو بود؟ گفتم نه این برا محمد بود که یادمون رفت بهشون بدیم. مادر گفت پس بگیرش و فردا خودت بهش بده و ازش عذر خواهی کن. گفتم من اینکار را نمی کنم. با محمد حرف نمی زنم. مادرم گفت محمد پسر خوبی است، پدرش هم شهید شده، نباید با او قهر کنم. گفتم شهید؟ یعنی کشته شده؟ آره تو جبهه. یادم افتاد که محمد آنروز بین گریه هایش گفته بود جاسوئیچی را پدرش به او هدیه داده. عکس پدرم را نگاهی کردم، یاد عکس روی تاقچه خانه اشان افتادم. نکند پدر من هم برنگردد. ولی قول داده برایم سوغاتی تفنگ بیاورد... . فردا توی مدرسه، رفتم پیش محمد، سلام کردم و جاسوئیچی را در آوردم و رو به رویش گرفتم. گفت این پیش تو چکار می کند و برایش توضیح دادم و گفتم نمی دونستم پدرت شهید شده. جاسوئیچی را پرت کرد و با گریه رفت. انگار از اینکه من فهمیده بودم پدر ندارد ناراحت شده بود. جاسوئیچی را برداشتم. محمد دیگر با من حرف نزد. صبح زود یکی از روزها، احساس کردم مادرم دارد گریه می کند و با کسی حرف میزند. پاشدم، کنار رختخوابم تفنگ اسباب بازی دیدم. خوشحال تفنگ را برداشتم و  از اتاق زدم بیرون. بابا روی زمین کنار مادرم نشسته بود و صبحانه میخورد. پریدم بغلش. بابای عزیزم. خیالم راحت شد مثل محمد نشدم. گردنش را ول نمی کردم می ترسیدم دوباره برود. بعد که استراحت کرد برایش از ماجرای جا سوئیچی گفتم. گفت باید جاسوئیچی دوستت را پس بدهیم. فردا ظهر که پدر آمد گفت عصر میرویم سینما. البته با محمد. اجازه اش را از مادرش گرفته ام. رفتیم سینما، برایمان پفک خرید و توی سالن منتظر ماندیم تا برویم تو. پدرم به من اشاره کرد که جاسوئیچی را بدهم. آمدم پیش محمد و گفتم محمد منو ببخش و جاسوئیچی را به او دادم. پدرم گفت همدیگر را ببوسید و برای هم دوست خوبی باشید. فیلم کانی مانگا بود. تا یک هفته بازی من و محمد با تفنگ هایمان این بود که ادای فیلم را در می آوردیم. بعد ازآن دیگر صدای آژیر قرمز نیامد. ولی من و محمد با هم اینقدر دوست شدیم که بعدها همدیگر را داداش صدا میزدیم. عکس پدرش همچنان به من لبخند میزد و می خندید ولی دیگران باور نمی کردند.

نویسنده : مرتضی : ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش.چهل و پنج: 1- پوتین های آبی ِ پرواز

بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام برعشق
هفته‌ دفاع مقدس نزدیک است و خیال دارم برگردم بر سر چیزی که داستان‌نویسی نامیدمش. همان که انتهای خوبی برایش ندارم و اصولا جمله احساسی است تا داستان. ولی داستان نوشتن خودم را دوست دارم. نه اینکه خوب داستان بنویسم، بلکه من علاقمند به قصه هستم. و داستانهایم را شاید برای خودم است که تعریف می‌کنم. یک نوع خود ارضاییست دیگر. قرارم بر این شده است که تا تقریبا هر شب قصه‌ای مربوط به روزگار جنگ، جنگ، بازماندگان جنگ بنویسم. برای این دهه شصتی‌های معروف که جنگ همه کودکی شان است. برای دهه پنجاه و قبلش نوجوانی و جوانی و عمر است و برای دهه هفتاد به بعد یک سایه بزرگ ناآشنا، خبر ساز و تاریخی که گذشته. خیال دارم چند قصه (بهتر از داستان است برای نوشته های من) در این چند شب بنویسم.
-------------------------------------------------------------------------------------------

الله اکبر، برید برادرا. شروع شد. صدای فرو رفتن پوتین ها توی گل و شل‌ها، صدای بالا و پایین رفتن وسایل همراه هر کسی، سکوت محض، صدای سکوت، ترس..ترس...ترس. تند و پشت سر هم و کوروار در فضای تالاب گونه، زده بودیم به دل دشمن. دشمن؛ براستی که واژه عجیبی است. اینکه چشم در چشم کسی بشوی و اولین صحبت تان با هم گلوله باشد. خبری از سلام نیست. اینجاست که می فهمی همه سلامهای عمرت، حتی آنهایی که از روی بی حوصلگی گفته ای چه ارزشی دارد. وقتی فاصله قدم بعدی که میخواهی برداری، میشود مرور همه سلامهای زندگیت، همه دعواهای بچه گانه ات و وقتی باید مفهوم دشمن را برای خودت باز شناسی کنی و پایت در گل فرو میرود و چسبیدنش اینبار خیلی بیشتر به تو می چسبد که هنوز پایم سرجایش هست. پوتین اینقدر پایت بوده که دیگر پا و پوتین را باهم درک می کنی. معلوم نیست پوست این پوتین مال کدام حیوان زبان بسته ای بوده، چقدر در جاهای خوش آب و هوا علوفه خورده و چقدر سرخوش و فارغ از معنی دشمن دویده تا اینکه پوستش به دباغ خانه رسیده و دشمن را با تک تک کوبشهای دباغ چشیده. پوتین پلاستیکی آبیم. سال سردی بود، برف همه جا را پر کرده بود، توی راه برگشت از مدرسه با بچه ها چقدر برف بازی کردیم. گلوله های برفیمان را به دوستانمان با دشمنی دوست داشتنی پرت می کردیم. سردی برفی که از روی گردن آب می شد و داخل یقه امان میشد و بعد تلافی های بچگی. مادرم پایم را به پدرم نشان داد که بر اثر سوراخ بودن کفشهای کتانی ام حسابی یخ زده بود. پدر شب با پوتین های آبی ام آمد. انقدر با پوتین ها روی فرشهای مادرم راه رفتم که بالاخره با زور از پایم در آورد. شب خوابم نمی برد، مادرم پتو را رویم انداخت. صدایش زدم، مادر. باید گام بعدی را برداشت، مادرها پای آدم را در جبهه شل می کنند. منوری روی آسمان رقصید. به مادرم گفتم پوتین هایم را بیاور قول میدهم روی فرش نپوشم. مادرم پوتین ها را روی سرم گذاشت و من بی آنکه حسرت چند دقیقه بیشتر دیدن روی مادر را داشته باشم، به پوتینهایم خیره شدم، تا خوابم برد. هوا همانقدر سرد بود، در اوج گرمای جنوب. سرد و کرخت بود وقتی صدای رگبار دوشکا زیر آن رنگ سرخ منور بلند شد. سوت گلوله از کنار گوشهایم رد می شد و من بی اعتنا پشت سر رزمنده جلویی گام بعدی را بر می داشتم. یکی فریاد زد: بخوابید. خیز سه ثانیه را وقتی به ما یاد میدادند نگفته بودند سه ثانیه اینقدر طول میکشد. اسلحه  را در آغوش گرفته بودم و پریدم به سمت زمین پر از گِل. اسلحه هم آغوش خوبی نیست، مخصوصا برای کسی که قرار بود برایش زن بگیرند و هر شب فکر می کرد هم آغوشی باید چیز خوبی باشد. روی اسحله که افتادم، پشت سرم روشن شد، گرد و خاک و دود بلند شد. یک شب که دوچرخه برادرم را بی اجازه اش برداشتم و رکاب زدم و رفتم تا دورترین جایی که می توانستم، و وقتی برگشتم شب شده بود، نزدیک خانه امان بودم که یک نور پشت سرم روشن شد، ترسیده بودم، میخواستم تند تند رکاب بزنم، ولی فقط توانستم ترمز کنم و بایستم و ماشینی که پشت سرم بود هم ایستاد. برادرم و پدرم آمدند و با عصبانیت همراه با دلواپسی مرا با خودشان بردند. حالا همان حس برگشته، اما کسی دنبالم نیامده، بیاد بلند شوم، آغوش اسلحه و زمین را ترک کنم. کمی سینه خیز رفتیم، چند نفر شلیک های بی مقصدی کردند، اما دوشکا شلیک نکرد و همه چیز در تاریکی محض فرو رفت. برادرا ماشالا، پاشید، یاعلی، از سمت چپ نیزار؛ دنبال هم به راه افتادیم، منور سبز رنگ نیزار را روشن کرد و دوشکا دوباره شلیک کرد. آتش رگبارش را دیدم، این آتش واقعا با ما دشمنی داشت. همه شروع کردیم تیر زدن، به سوی آتش. مثل چهارشنبه سوری هایی بود که باید از روی آتش می پریدی و اگر می ترسیدی می افتادی توی آتش. اما وقتی نفر جلوییم افتاد توی سینه ام، فهمیدم زیاد هم شبیه نیست. مرد جا افتاده‌ای بود که شب قبل دیده بودمش و به من گفته بود دو تا بچه دارد و از اینکه من هنوز زن ندارم به من خندیده بود. با همان خنده، توی سینه ام افتاد، بقیه منتظر ما نشدند و با سرعت رد شدند تا دوشکا هنوز سرد نشده و دوباره شلیک کند، رفته باشند. ولی من در سردی لبخند مرد، اسلحه ذهنم گرم شده بود. برای دوتا بچه هایش هم که شده، باید آن دوشکاچی تاوان پس بدهد. او دشمنی را با گلوله ای در سینه آن مرد به من آموخته بود. سلاحم را محکم تر در دست گرفتم، چشمانش را بستم و چشمان دلم را. فهمیدم دشمن دل را نمی فهمد. قلبشان را نشانه می رود که نفسشان را ببُرد. دلم را پیش مرد جا گذاشتم و دویدم، حالا چسبیدن پاهایم به گل ها کمتر شده بود، اسلحه آغوشش گرمتر و پوتینهایم آبی تر می شد. یکی دستم را گرفت، گفت آرامتر. گفتم ولی آن مرد...جمله ام را قطع کرد و گفت، بگو برای مردها. گفتم دوتا بچه داشت... . گفت بگو برای همه بچه ها. گفتم وقتش حالا نیست، حالا وقت انتقام است. گفت انتقام ملتی از دشمن آری، نه چشم مقابل چشم. خواستم دستش را کنار بزنم، دیدم دست خودم است. یکبار با بچه‌های محل از ماشین حمل نوشابه چند تا نوشابه برداشتیم، همانجا هم این دست، دستم را گرفته بود. آن زمان فکر می کردم دلم برای راننده آن ماشین سوخته ولی حالا که دلم را جاگذاشته ام می دانم این چیز دیگری است. دوباره روی زمین افتادیم، سوت خمپاره آمده بود. باز آسمان روشن شد، شلیک می کردیم، کاش دوشکایی را زده بودیم. بلند که شدم پشتم می سوخت. کسی گفت: حالت خوب است؟ می توانی ادامه بدهی؟ گفتم خوبم. گفت پشتت ...دستم را به پشتم کشیدم، و جلوی صورتم آوردم. دستانم پر از حنای قرمزی رنگی شده بود. پایم شل شد. اینجا چکار می کنم، صدای شلیک ها بلند شد، ترس سراسر وجودم رابرداشت، مرگ پشتم را با ترکشهایش چنگال کشیده بود، بوی مرگ میدادم، و از ترس راه افتادم، بغض مردانه ام ترکید. اشک ریختم، مادرم را دلم می خواست، پدرم، برادرم را؛ این همه سیاهی و هیاهو امان امیدم را برید، و قدمهایم را فقط ترس پیش رویم می چیند.  به هیچ کجا می رفتم، پایم را روی جنازه یکی گذاشتم، پشتم سوخت. تیرها کرَم کرده بودند، سیاهی کور و وحشت مستم. مادرم پشت سرم آب نریخت یا حتی اشک. قرآن ِ روی سینی را به من داد گفت بگذار درون جیبت، هر وقت بریدی دستت را توی دستش بگذار. دستم را روی قلبم، قرآن ِ مادرم گذاشتم. مادرم دم آخر فقط گفته بود راضیم از تو. پاهایم جان تازه ای گرفت. روی زمین پر شده بود از جنازه ها. آن طرف تر یکی را دیدم که از بقیه جدا شد و دزدانه به سمت دوشکا رفت. من هم پشت سرش راه افتادم. با اشاره دست به من فهماند صحبت نکنم و آرام با او بروم. میرفتیم سمت آتش دوشکا. صدا کرِمان کرده بود. ولی بدنهای روی زمین ایستاده بودند و تشویقمان می کردند که بر نگردید. دوشکا داغ کرد، شاید هم گلوله هایش از این همه دشمنی، از این همه صید قلبها خسته شدند. مرد دوید به سمت سنگر دوشکا من هم دویدم، پوتینهایم از من جلو افتادند. روی سنگر که رسیدیم، صدای تک گلوله ای مرد پیشرو را روی زمین انداخت، دوشکاچی با اسلحه کمری‌اش، چشم مرد را با گلوله پر کرد. اما اسلحه من بعد از هم آغوشی اندکمان، وفادارانه اولین گلوله را به رخ دشمنمان کشید، و او با همه کینه‌ای که از قلب ایرانی ها داشت روی زمین افتاد. صدای الله اکبر نزدیک و نزدیک تر می شد، که درون گردنم گرم شد. انگار فرشته ای گردنم را بوسید، مست از این بوسه روی زمین افتادم. آخرین چیزی که میدیدم، چند دانه شن از خاک وطنم بود.

نویسنده : مرتضی : ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و چهار: ماجرای یک پیوند

فکر می کنم عارضه ای بر روی قفسه سینه داشتم. دقیق یادم نیست چه بود. قرار شد من تکه ای از سینه ام را به آنها بدهم و دکتر بجایش مرا معالجه کند. توی خیابان دکتر را دیدم، با مرد و زنی که آمده بودند تا تکه ای از سینه ام را بخرند خوش و بش کردیم و دکتر ما را دعوت کرد تا داخل ساختمان بشویم. روز موعود بود. به خورشید و مردمی که خیلی بی خبر از  اتفاق امروز درگذر بودند نگاه کردم. وارد ساختمان شدیم و بعد سوار آسانسوری شدیم که رو به پایین می رفت. آسانسور کهنه و قدیمی بود. در آسانسور باز شد. هیچ نشانه ای از نور وارد نشد، دکتر جلوتر رفت و چراغهای سقف را روشن کرد. یک سالن بزرگ بود که اطرافش پر از تخت های بیمارستانی بود. روی زمین جای خونهای خشک شده بود که به سمت چاه وسط سالن رفته بود. دیوارها با رنگ زرد رنگ آمیزی شده بود و چرک و کثیف بود. دکتر با خوشرویی گفت بفرمایید. هنوز به تصمیمم مطمئن بودم. کنار سالن یک سینک فلزی بزرگ قرار داشت که در امتداد دیوار ها ادامه پیدا کرده بود. دکتر با آن مرد و زن صحبت کرد و می گفت، حال پسرتان خوب می شود. داخل سینک را نگاه کردم. اسکلت مردی بود که گوشت بر صورت داشت، ولی تمام گوشت و پوست سینه اش از بین رفته بود. خون می ریخت از همان اسکلت. اعصابم کمی بهم ریخت. دکتر تختی را آورد و به من اشاره کرد رویش بخوابم. حالا دیگر پای تصمیمم شل شد. دکتر را دیدم که رفته آنطرف تر، اره برقی اش را روشن می کند. برعکس همه دکترها که روپوش سفید می پوشند، روپوش چرمین قهوه ای به تن کرد. همه افکار به ذهنم حجوم آوردند. یعنی آن بالا، آخرین باری بود که خورشید را دیده ام؟ از همین الان دلم برای خورشید تنگ شد. مثل همیشه به پدر و مادرم هم نگفتم کجا می روم، بیچاره ها اسکلت تکه تکه شده فرزندشان را کی پیدا خواهند کرد. دکتر آمد جلو و مرا روی تخت خواباند. زن و مرد آمدند روی سرم و با حرص و طمع به قفسه سینه ام نگاه کردند. دکتر دست و پاهایم را با مچ بندهای مخصوص به تخت بست. به فکر همه کارهای ناتمامم بودم. دکتر تیغش را برداشت و به سمت سینه ام آمد. فریاد زدم دکتر مگر بیهوش نمی کنی؟ خندید و گفت نه! اینطوری دیگر سینه ات به کار ما نمی آید. بعلاوه با این درد زودتر خواهی مُرد! اره را روشن کرد، پوست بدنم می سوخت تکه های پوستم را می دیدم که اطراف می ریزند. در این سوختن دلم از همه بیشتر برای چند لحظه قبل که آن بالا مثل باقی مردم ایستاده بودم تنگ شد. بیش از درد به فرصتهای سوخته فکر می کردم و به اینکه آخرین نگاه من باید به این سقف زشت باشد.  اره به استخوانم رسید و گیر کرد. آه! سینه ام را با پنجه ام می کشیدم، اما پنجه هایم که بسته بود...و یه هو از روی تخت بلند شدم. دکتر و آن زیرزمین مخوف رفتند. درون اتاقم بودم. کابوس سنگینی بود. تمام فکرم را اشغال کرده بود و سینه ام را می سوزاند. تا صبح لب پنجره نشستم تا خورشید بالا بیاید. تا بحال دلم اینقدر نمی خواست که خورشید را ببینم.
اوایل صبح سر کارم رفتم. معاون شرکت بزرگی بودم. مثل همیشه، اولین کاری که کردم این بود که کرکره اتاقم را پایین دادم چون نور خورشید روی مانیتورم می افتاد و چیزی نمی دیدم. دفتر ملاقاتهایم را چک کردم، باید به یکی از شرکتهای طرف قراردادمان می رفتم و در جلسه ای شرکت می کردم. یک ساعت بعد جلوی در شرکت بودم. امروز آفتاب را غریبانه نگاه می کردم. سوار آسانسور شدم، در آسانسور در حال بسته شدن بود که زن خدمتکار با عجله جلوی در را گرفت و خودش را به آسانسور رساند و سریع دکمه طبقه مورد نظرش را فشرد و با لبخندی به من نگاه کرد. نتیجه این شد که آسانسور رو به پایین حرکت کرد. حواسم به جلسه ام بود، تا اینکه در باز شد، درست همان سالنی که در خواب دیده بودم...چند قدم برداشتم. به زشتی خوابم نبود، اما چرک بود. درون سالن کمی قدم زدم. تختی را که روی آن خوابیده بودم، پیدا کردم. کسی رویش خوابیده بود و ملافه ای سفید رویش کشیده بودند.  ملافه را کنار زدم ! خودم بودم، سینه ام را برده بودند و من آرام خوابیده بودم.
هی آقا حالتون خوبه ؟ به خودم امدم، چیزی آنجا نبود، با عجله به سمت در آسانسور رفتم، وارد شدم و دکمه طبقه پنجم را فشردم، آسانسور بالا رفت، خیالم آسوده شد. سرعت آسانسور ناگهان زیاد شد، با ترس خودم را به دیوار آسانسور چسباندم، همینطور با سرعت به بالا می رفت که از سقف شیشه ای ساختمان بیرون پرید و کف آسانسور جدا شد. با سر محکم به زمین خوردم.
یکی زد روی شونه ام، توی سالن روی زمین افتاده بودم، با سر اشاره کردم که حالم خوب است. همیشه دنیا در حال گردش بود، اما اینبار چرخشش داخل سرم هم آمده بود. همینطور که روی زمین نشسته بودم یقه ام را شل کردم.
یک ساعت بعد در بیمارستان بودم. عجیب این بود که دکترم،  همان دکتری بود که در خواب دیده بودم، اولش که وارد مطبش شدیم حسابی ترسیدم، اما بعد به من اطمینان داد که کابوس دیدم. بعد از معاینه، دکتر از دوستم که مرا به آنجا برده بود پرسید :
- اخیرا، درگیری عاطفی نداشته ؟
- چرا آقای دکتر، تازگی ها نامزدش ترکش کرده.
دکتر با قیافه ای پیروز به سمت من نگاه کرد و گفت : خودت رو خیلی اذیت کردی، مشکوک به سکته خفیف مغزی هست، باید بستری شوی و تحت مراقبت باشی.
پرسیدم : با قفسه سینه ام که کاری ندارید ؟
دکتر با تعجب گفت : نه با مغزت کار داریم.
خیالم راحت شد... .
دکتر گفت می توانی تا بخش راه بروی، گفتم بله. از کنار اتاقی رد شدم. از پشت شیشه آن زن و مرد را دیدم، به دوستم گفتم : ببین درون این اتاق زن و مردی ایستاده اند یا نه ؟ نگاه کرد و گفت آره چطور ؟ برگشتم، گفتم مرد موهای جو گندمی دارد ؟  گفت بله، داری می بینیشون دیگه!  با خودم گفتم بله، دیدن، همان چیزی که تا امروز برایم بدیهی بود ولی حالا نسبی است.
جلوتر رفتم و درست از شیشه نگاه کردم. مرد و زن منتظر ایستاده بودند، روی سر بیمارشان. دکتر گفت : چی شده؟ چرا نمیای؟ باز تصویر خاصی می بینی؟
پرسیدم دکتر مرض این بیمار چیه ؟ گفت : امروز تصادف کرده و چندتا از دنده های قفسه سینه اش شکسته شده و به پیوند قلب احتیاج داره. ولی متاسفانه هیچ قلبی برای پیوند نداریم. در را باز کردم و رفتم تو، دکتر خواست مانعم شود اما نتوانست. دیگر حالا به چشمانم اصلا باور نداشتم. قفسه سینه ام شروع کرد به سوختن. قلبم درد گرفت. حالا عارضه ای واقعی درون قفسه سینه داشتم. هیچوقت پدر و مادرش را ندیده بودم، نشستم کنار تختش، سینه ام را با دستانم می خواستم پاره کنم.
دکتر! قلب من را در بیاور! تو را به همه مقدساتت قسمت می دهم! این عشق من است که اینجا افتاده...بعد از چند لحظه صدای بوق ممتدی اتاق را پر کرد، اره عشق درون سینه ام گیر کرد. و من با سینه ای آکنده از عارضه ای به نام فراق ماندم.

نویسنده : مرتضی : ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و سه: گمشده میان احساس

یادم میاد، می نشستم و با دقت ناخونهام رو لاک می زدم، جلوی آینه آروم آروم موهامو شونه می کردم. صدای در که می اومد، سریع می دویدم و جلوی بابام و یک سلام حسابی بهش می دادم. بغلم می کرد و می بوسیدم. منو که می دید صورتش مثل یک غنچه می شکفت ویک گل مهربون می شد. مهمونی  که می رفتیم یک گوشه مودب می نشستم. بابا و مامانم هر چی می گفتن، می گفتم "چشم". با هر چشمی که می گفتم، خوشگلتر به نظر میومدم. کافی بود دلم حوس چیزی رو می کرد، همه آرزوهام رو برآورده می کردند.

اون روز بعد از ظهر:
- آخه چرا؟ نامرد!
- حوصلتو ندارم می فهمی؟ دست از سرم بردار دیگه !
- آرش به خدا من بدون تو می میرم. اذیتم نکن.
- ای بابا! چند بار بهت بگم، دیگه نمی خوامت!
- چیه؟ پای کس دیگه ای در میونه؟
- نه اصلا موضوع این حرفا نیست، تو خیلی بهونه گیری، منم حوصله جواب دادن به این حرفاتو ندارم.
- ....
- خداحافظ....

دو سال قبل :
- خانوم سعیدی، میشه ناهار رو مهمون من باشید؟
آرش، یک همکار خیلی خوب بود. مهربون به نظر می رسید. روزای اولی که استخدام شده بودم، خیلی دلسوزانه همه چیز رو بهم آموزش می داد. از همون اول برق نگاهش رو شناختم. یک جور دیگه ای نگاهم می کرد. می دونستم که می خواد با من باشه. اوایل، اصلا نمی خواستم. اما کم کم که بیشتر باهم آشنا شدیم و تو در گیری های کاری بیشتر باهم سر و کار داشتیم، نگاهش رو پذیرفتم. کارم طوری بود که ظهرها هم سرکار می موندم. با همکارها زیاد بیرون می رفتیم. اما تا بحال اینطوری دعوت نشده بودم.
- باشه.
همه چیز از یک باشه ساده شروع شد. از یک نهار ساده، و یک پیشنهاد دوستی ساده که باز هم باشه گفتم. اینقدر خوشحال بودم که به همه دوستان و آشنایانم گفتم که با کسی هستم. عاشق شدم. واقعا آرش رو دوست داشتم یا نه رو نمی دونم. این رو مطمئنم که قبولش داشتم و پذیرفته بودمش. این برام کافی بود. گوشه هر لبخندم، احساس عمیقی بود، و گوشه هر نگاهم، افکاری بود که از درونم می رویید. هنوز ناخونهام رو لاک می زدم. هنوز عاشق سلام گفتن به پدرم بودم.
با آرش یک روز بیرون رفته بودیم، دستمو گرفته بود. احساس اینکه کسی هست که می تونم بهش تکیه کنم و دستی هست که دوستم داره همه اون چیزی بود که از دنیا می خواستم. هر قدم که باهم بر می داشتیم، احساساتم درون دلم می دوید.
چند روز بعد، آرش به من پیشنهاد معاشقه داد. خیلی صریح و روشن ردش کردم. اخلاقش عوض شد. انگار دیگه محل نمی گذاشت. موضوعی نبود که بخوام با کسی در موردش صحبت کنم. اما طاقت رفتار جدید آرش رو نداشتم. برام سخت بود که وقتی بهش زنگ می زنم سریع می گفت "کار دارم، بعدا!" و قطع می کرد. تا اینکه خیلی جدی بهش گفتم چرا اینطوری شدی؟ و بعد از کلی جواب سر بالا دادن بالاخره گفت بخاطر جواب ردی بود که بهش دادم :
- تو منو دوست نداری! اصلا منو قبول نکردی و الا چه دلیلی داشت که منو رد کردی؟
- آرش تو می دونی از من چه انتظاری داری؟
- چه انتظاری؟ مگه تو مال من نیستی؟
- ...
- ببین جواب نمی دی! معلومه دیگه، وقتی برات مهم نیستم اینطوری رفتار می کنی.
- آرش جان بخدا اینطور نیست. من دلم می خواد تا همیشه مال تو باشم. اصلا من دوست دارم همه کس و کارم تو باشی...اما این انتظار تو خودخواهیه!
- باشه ، نمی خواد بهونه بیاری...
این بحثها هر روز تکرار می شد. چشمهای من پر از اشک و آرش با جدیت و برخورد تند روی حرفش تاکید می کرد. اصلا نمی دونستم باید چه کاری کنم. از طرفی یک جورایی از چشمم افتاده بود که فقط به این مسائل فکر می کرد، اما عاشقی کورم کرده بود و نمی تونستم درست تصمیم بگیرم. نگاهم به موبایلم بود تا بلرزه و یک اس ام اس عاشقانه برام بفرسته دوباره. اما دریغ. بی محلی های آرش دیونم کرده بود. به شدت و با تمام احساس دوستش داشتم. بالاخره بعد از کلی بگو و مگو با کلی شرط قبول کردم. "باشه". 
آرش، دوباره همون آرش خودم شده بود. حالا دیگه با تمام وجود، آرش رو از خودم می دونستم. دیگه حسرت زنگ گوشیم رو نمی خوردم، چون دائم با آرش بودم. فقط یک هفته گذشت تا به اون روز رسید. چند روزی بود که گوشیش جواب نمی داد. هفته پیشش با دوستاش رفتن شمال و بعد از اون باز دوباره بی محل شد.

اون روز صبح:
-  الو؟ آرش، چه عجب ، بالاخره جواب دادی....
- سلام، خوبی؟
- نه چه خوبی! هیچ معلومه کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟
- سر صبحی چرا سین جیم می کنی؟
- می گم چرا جوابمو نمی دادی، سین جیم کجا بود؟
- سرم درد می کنه، می خوام بخوابم، بعدا زنگ بزن...
- آرش چیزی شده؟
- نه فقط حوصلتو ندارم...
بغض گلومو پر کرد... نتونستم چیزی بگم. گوشی رو قطع کردم. همه دنیایی که با پوشالی از خیال و احساس  ساخته بودم خراب شده بود. از پوشالی بودن این احساسات خبر داشتم، اما توی ذهنم اصرار داشتم که اینها رو واقعی در نظر بگیرم.  بالاخره خراب شد. احساس خفگی بهم دست داده بود. حالم بهم خورد و چند مرتبه بالا آوردم. اما آروم نمی شدم، دوباره بعد کلی کلنجار رفتن با خودم، زنگ زدم به آرش...
با گریه گفتم :
- چرا اینطوری می کنی؟
- تو چرا اینقدر جدی گرفتی همه چیزو؟ بابا  خسته شدم. یک دوستی ساده که این کارا رو نداره...
- یک دوستی ساده ؟؟
- بله، الانم از نظر من رابطه منو تو تموم شده است.
- آرش....(اشک می پرید رو لبم، مزه شوری اشک، لرزیدن دستام و بی پشت و پناه شدنم در مقابل اون حرفا)....آرش....
- اینقدر نگو آرش. بابا یکم منطقی باش. من دلم نمی خواد اینقدر به پر و پای من بپیچی، زنم که نیستی. اگر قول می دی دیگه بهم گیر ندی باهات دوست می مونم.
- برو به درک...
گوشی رو قطع کردم. هق هق گریمو بین لبام و بالشتم پنهون کردم. نزدیک ظهر بود، بابام به خونه میومد... بلند شدم و به هوای رفتن به حموم، خودم رو از دید بقیه پنهون کردم. دوش رو باز کردم و یک گوشه با لباسام نشستم. شروع کردم گریه کردن. از خدا گله می کردم. هر نفسی که می کشیدم سینم می سوخت و دلم می خواست آخرین نفسم باشه.
بالاخره آروم شدم و اومدم بیرون. بابام با خنده اومد و گفت : دخملیه من چطوره؟ چرا چشمات قرمزه؟
-سلام، هیچی صابون رفته تو چشمام.
باور نکرد، اما گفت : خوب مراقب باش.
رفت و با مامانم شروع کردن پچ پچ کردن. گوشیم رو ملتمسانه نگاه می کردم. شاید همه این حرفا دروغ باشه. بعد از ظهر دوباره تماس گرفتم.
و باز همون حرفا و همون انکارها.... و یک خداحافظ.
کفشامو پوشیدم، مانتومو تنم کردم. نه به ناخونام لاک زدم و نه به موهام شونه کشیدم. راه افتادم تو خیابون. سرم گیج می رفت. به هر پسری که نگاه می کردم، نفرت درون دلم شکل می گرفت.
حالا من مونده بودم و نگاه سردم. من مونده بودم و دل خشکیده ام... . من تنها و خسته. دلم می خواست خودم رو بکشم، اما جراتش رو نداشتم. تو خیابون، صدای سلام یکی توجهم رو جلب کرد. مهدی دوست آرش بود. سلام کردم. گفت چرا اینقدر خسته به نظر می رسی؟ چیزی شده؟
اول گفتم نه، اما با اصرار اون همه چیز رو براش گفتم.
مهدی گفت: درست نیست پشت سر دوستم حرف بزنم، اما آرش همین طوریه، تو هم اولین دختری نبودی که باهاش اینکار رو کرده. لیاقتت رو نداشت.
مهدی پسر خوب و نجیبی بود. با حرفاش و دلداری هاش کمی آرومم کرد. شب برگشتم خونه و به مامانم گفتم خسته ام و سریع اومدم تو اتاقم، چراغ ها رو خاموش کردم و دراز کشیدم. به احساس زیبای بین خودم و پدرم فکر کردم. به احساس زیبای بین خودم و مادرم. به دوران زیبای کودکی. به اینکه چقدر عزیز بودم و هستم براشون. به اینکه چطور یک غریبه همه احساس منو دزدید. با خودم فکر می کردم، شاید به تمام احساساتم خیانت کردم، تا این خیانت به سرم اومده. به همه اون روی پنجه پا ایستادن ها برای بوسیدن صورت پدر. فکرهای مختلف تا صبح نگذاشت تا خوابم ببره.

دو سال بعد، شنیدم آرش به همراه دوستاش تصادف کردن و ماشینشون توی دره افتاده. آرش صدمه جدی خورده بود. براش خیلی ناراحت شدم.همسرم دلیل ناراحتیم رو پرسید. به همسرم گفتم یکی از دوستام با یک پسری دوست بود و پسره بهش خیانت کرده بود و اینا، حالا شنیدم تصادف کرده.
 همسرم گفت: جای چاهکن و دزد همیشه ته چاهه!

نویسنده : مرتضی : ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و دو: گر به تو افتدم نظر..

چقدر پله برقی ها خوبند. رویشان می ایستی و بالا می برندت. مثل قطارها، هزار کیلومتر تو را با خود می آوردند. سنگینی ات را حمل می کنند تا مقصد را به تو هدیه دهند. دیروز صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم. وسایلی رو که می خواستم برداشتم، دوش گرفتم، اصلاح کردم و آماده شدم. ساعت 8 جلوی درب آژانس بودم. بلیط برای تهران نبود. تا ساعت 10 تو آژانس نشستم تا بالاخره یک بلیط برای تهران گرفتم. قطار ساعت 2 بعدازظهر حرکت می کرد. با یک حساب سرانگشتی فهمیدم قطار ساعت 2 صبح به تهران می رسد. اما من با لیلا ساعت 11 قرار داشتم. چاره ای نبود، اگر دیر می جنبیدم همین قطار را هم از دست می دادم. ساعت 11 توی راه آهن مشهد نشستم. منتظر بودم. هر 15 دقیقه یک قطار را اعلام می کرد که رفت یا آمد. انسانهایی که در آمد و شد بودند و با خودم فکر می کردم هر کدام از این ادمها قصه ای دارند. سفر ، مجموعه ای از لحظات ناب زندگی است که انسان کمتر می تواند فراموششان کند. جدایی از موطن، یک تغییر عمده محسوب میشود، حتی اگر بدونی باز بر می گردی. وقتی منتظر هستی، ساعتها با تو لج می کنند و دیر می گذرند. تلویزیون های ایستگاه را نگاه می کردم، اما هیچ جذابیتی برایم نداشت. فکر فردا، فکر سفر با قطار و دستهای گرم لیلا، آنقدر شور و هیجان ایجاد می کرد که فکر هر چیز دیگه ای را از سرم دور می کرد. بالاخره با تمام آهستگی زمان، بلندگوهای ایستگاه، قطار ساعت 2 را  اعلام کردند. وارد قطار شدم، صندلی من درست کنار پنجره بود. راه افتادن قطار و پله برقی خیلی شبیه همند. یکهو تکانی می خوری و می بینی در حرکتی. دور می شی از همه اون چیزی که با پاهایت لمس می کردی و اختیارت را میدهی دست ماشین. یک آقای دکتر، یک فوتبالیست و یک معلم همراه من تو کوپه نشسته بودند. هر سه نفر تهرانی بودند. وقتی من با شکایت گفتم : "چقدر بده که قطار ساعت 2 به تهران میرسه"، هر سه نفر مخالفت کردند و گفتند اتفاقا خیلی خوبه، شب رو خونه می خوابیم و صبح به کارهامون می رسیم. آره راست می گفتند "خونه". از سبزوار که گذشتیم با خودم فکر کردم باید بخوابم که فردا روز پر کاری دارم، به بقیه گفتم می خوام بخوابم، اونها گفتند ای بابا چقدر زود، وقتی برسیم تهران شب خوابت نمی بره ها!
معشوقه ها وقتی تو شهر دیگری هستند، دست نیافتنی تر می شوند و عاشق دل نگران تر، مجنون تر و شیدا تر می شود. عاشق در این شرایط بی سرزمین ترین موجود روی زمین می شود و سفر و سختی هایش، می شود ارضا شدن حس دوست داشتن و حس از خود گذشتن. و شاید همه این کارها فقط برای دیدن یک لحظه، صورت بگیرد. لیلای من هم تهران بود و خودم مشهد. برای رفتن به تهران نمی شود هر روز بهانه آورد. به خانواده ام دروغ می گفتم که با دوستانم می خواهیم برویم همین اطراف، واسه 2 روز. خیلی وقت بود قرارهای من و لیلا این شکلی پیش می رفت. سفر یک روزه. صبح می رسیدم تهران، تا عصر با لیلا بودم و شب بر می گشتم.
اما این دفعه، از همون اولی که راه افتادم همه چیز یک طور دیگه ای پیش می رفت.
بالاخره ساعت 8 شب، بقیه راضی شدند بخوابیم. حالا روی تخت قطار خوابیدم. صدای حرکت روی ریل و تکان های مدام قطار، مثل یک گهواره پر سر و صداست. معمولا تو قطار خوب خوابم می برد، اما اون شب با اینکه از ساعت 6 صبح بیدار بودم هیچ خوابی به چشمام نمی آمد. شروع کردم به لیلا sms زدن،  دوتاشو جواب داد و گفت باید برم کار دارم. با چشمان باز روی تخت بودم، خسته شده بودم. هر ایستگاهی که می ایستادیم سرم رو میاوردم کنار پنجره و انسانهایی رو نگاه می کردم که جزء طبیعت این منطقه جدید نبودند. اینها اجزای قصه ای از یک سرنوشت بودند. چشمهایم رو می بستم و سعی می کردم از درون چشمهای او به قطار نگاه کنم. یکی که درون اون شهر زندگی می کنه و به قطاری نگاه می کنه که پسرکی عاشق را به سوی معشوقش می بره. قطار حرکت می کنه و باز تو سیاهی بیابون با چشمانی باز به سقف قطار نگاه می کنم. به سمنان که رسیدیم ، قطار برای نماز ایستاد. هوا سرد بود، و برف می بارید. یک قطار آدم؛ حمله کردند به سرویسهای بهداشتی و وضوخانه. حوضی وسط ایستگاه بود که جوانتر ها اونجا وضو می گرفتند. منم رفتم و کنار اون حوض وضو گرفتم، از دستام بخار بلند می شد، زیر پوستم می لرزیدم و سریع رفتم تا نماز بخونم. نمازم که تموم شد، دستامو گرفتم به سمتش "خدایا، فردا رو بخیر بگذرون، مشکلی برامون پیش نیاد، خدایا تو می دونی لیلا رو خیلی دوست دارم، خدایا هیچ وقت از من نگیرش" . امیدها و آرزوها درون دلم مثل تار و پود فرش، بهم گره می خوردند و فرشی پر از گل درست می کردند. تنها چیزی که باعث می شد که باز بخندم همین بود. سوار قطار شدیم. و باز رفتم که بخوابم. ده دقیقه ای خوابم برد، که با صدای زنگ اس ام اس بیدار شدم.
 لیلا بود : "خوبی عزیزم ؟ خسته نباشی، کی می رسی تهران؟"
نمی خواستم دلواپسش کنم : "ساعت 9 میرسم، تو شب زود بخواب که فردا چشات پف نکرده باشه، آخه می خوام چشماتو ببوسم"
لیلا: "نمی دونی چقدر امشب کار دارم، باید کارهای دانشگاهمو انجام بدم. راستی تو هم زود بخوابی، فدات، فعلا".
نیشم باز باز بود. هیچی مثل این نیست که احساس کنی یک نفر درونت زندگی می کنه. یک نفر زوج تو هست. یکی که از خودته، از جنس جون و آرزو و احساس تو.
ساعت دو شد، نزدیک تهران بودیم و همه وسایلمون رو آماده کرده بودیم. به ایستگاه رسیدیم. از قطار پیاده شدم.
حالا من و وسایلم روی پله برقی بودیم. پایین پله، قطار بود، که من رو از شرق دور به اینجا آورده بود. و بالا چشمهای لیلا. وارد سالن ایستگاه شدیم. بیشتر مردم از در بیرون می رفتن و سوار تاکسی می شدن. بعضی ها، کسانی رو داشتند که اومده بودند استقبالشون. و من تا ساعت 11 صبح کسی رو نداشتم. غربت حسیه که باید تجربه بشه. یک حس عمیق که از سر انگشتها شروع میشه و توی دل خونه می کنه. محیط جدید و احساس تنهایی جدید. کرنومتر ساعتم رو روشن می کنم، 9 ساعت تا دیدار یار. سمت چپ ایستگاه راه آهن تهران یک بوفه است. یک چای گرم می خرم  با دوتا شکلات. روی صندلی ایستگاه می نشینم. اطرافم انسانهایی هستند که منتظرند. بیشتر شهرستانی هستند و منتظرند صبح بشه و بکارشون توی پایتخت برسند. بعضی ها منتظر قطار هستند. تعداد زیادیشون سرباز هستند که جایی رو برای رفتن ندارند. مثل من. خسته ام، شب تازه شروع شده و من 10 دقیقه خوابیدم. برای فردا هم باید انرژی داشته باشم. لیلا یک آدم خواب آلود و خسته نمی خواد. چایم رو با شکلات می نوشم. راه می افتم تو ایستگاه راه آهن. هر گوشه ای کسی نشسته. یکی مثل من. شاید با داستانی عاشقانه تر. شاید فارغ از عشق. کنار پنجره می ایستم. به ریل های خالی نگاه می کنم. موازی و خاموش. فقط وسیله اند. نور زرد چراغها روی تن براقشون زیباست. چندتا چراغ چشمک زن و هوای سرد. اون بیرون همه چیز تازه تازه است، برعکس من که خسته خسته ام. اون بیرون همه چیز وسیله است و ماشین. همه چیز فقط اون کاری رو می کنند که برایش آفریده شده اند. نمی دونم خدا می دونست من رو آفریده که عاشق لیلا بشم؟ یا اینکه خودم از ریل خارج شدم و حالا اینجام.
اس ام اسی از لیلا می رسه :"من به حرفت گوش دادم، دارم می خوابم. علیرضا تو رو خدا مراقب خودت باش، صبح که رسیدی به من زنگ بزن"
می خندم، الان لیلا تو همین شهری که من هستم داره می خوابه تا صبح با هم باشیم جواب میدم "باشه، شبت بخیر عزیزم".
ساعت ها را با قدم زدن، فکر کردن، خوردن و نوشیدن هول می دهم تا بالاخره ساعت 4 می شود. همش دو ساعت گذشته و من اندازه یک عمر خسته ام. حس شعر گفتنم می گیره :
 آه ای عشق،
وقتی تو مرا یافتی،
گوشه ای از زندگی
خموده و تنها افتاده بودم.
امروز خسته دل و تنها در گوشه ای دیگرم
ولی تو را دارم...
واژه ها هم انگار خسته اند. می خواستم شعر عاشقانه بگم، اما به خستگی و دلتنگی رسید. دیگه طاقت ندارم، میرم بیرون. هوا سرد و خشکه. کنار ایستگاه یک پارک کوچک هست. با خودم فکر می کنم برم و تو پارک ساعتی بخوابم. اما خوب که فکر می کنم می بینم تا صبح یخ می زنم. مثل بیچاره های کارتون خواب شدم. درست اونطرف میدون راه آهن، چشمم می خوره به تابلو یک مسافرخونه. با خودم حساب و کتاب می کنم، خوب اگر 20 تومن بگیره، پول برای برگشت و باقی روز دارم. به سمت مسافرخونه میرم، ازپله ها که بالا میرم سکوت عجیبی همه جا رو گرفته. یاد تمام فیلمهایی می افتم که بدترین اتفاقها تو همچین مسافرخونه هایی رخ داده. وسط پله ها پشیمون میشم و میام پایین. اول خیابون ولیعصر. اینجا فردا چقدر شلوغه. الان همه خوابند تا صبح به هوای معشوقه هاشون خیابون ها رو شلوغ کنند. بی هدف راه می افتم تو خیابون ولیعصر. کمی بالاتر چشمم به تابلو هتل می افته. خوشحال میشم. در هتل رو فشار دادم اما تکون نخورد. قفل بود. یکی از پشت میز بیدار شد و اومد و از پشت شیشه گفت : "جا نداریم"
- ببخشید، اینطرفا هتل دیگه ای نیست ؟
- چرا همین خیابون رو ادامه بده یکی دیگه هم هست.
راست می گفت، پیداش کردم، جای خوبی بود. اما خیلی گرون بود. برگشتم به ایستگاه. بالاخره تو اون هوای سرد سرپناه خوبی بود. ساعت تقریبا 5 شده بود. هر طوری بود تا ساعت 5:30 صبر کردم. آخه حالا دیگه هر دقیقه ای سنگین می گذشت. خستگی، خواب آلودگی، فردا، فردا ، لیلا و همه چیز نمی گذاشتند دقایق رحم کنند. صدای اذان که اومد خیالم راحت شد، یک سرپناه خوب. وضوگرفتم و دویدم به سمت مسجد ایستگاه. مسجد ایستگاه تهران، واقعا زیبا بود. نماز صبح رو به جماعت خوندیم و رفتم یک گوشه نشستم. دیدم خادم مسجد هر کسی رو که می خوابه بیدار می کنه. دلم نمی خواست مثل بی جا و مکان ها رفتار کنم. رفتم سراغ قرآن، شروع کردم قرآن خوندن. کمی که گذشت دیگه  چشمام حروف رو نمی دید. دلم می خواست زیر این گنبد زیبا کمی بخوابم اما غرورم اجازه نمی داد. ساعت 6:30 تصمیم گرفتم. راه افتادم. با ایستگاه عزیز خداحافظی کردم. ایستگاهی که امشب شاهد حال و احوال من بود. شاهد شعرهایی که گفتم، شاهد اشکهایی که تو دلم ریختم، شاهد غربت و تنهایی. راه افتادم، اول خیابون ولیعصر. من قدرتم بیشتر از این بود که تسلیم بشم. لا اقل عشق لیلا منو می کشوند به این کارها. هر نیم ساعت به یک چهارراه بزرگ می رسیدم.  تو مسیر، پیرمردی رو دیدم که گاری کوچکش درون جوی آب افتاده بود و کمک می خواست؛ کمکش کردم و دعای خیر کرد : "ایشالا زن خوب گیرت بیاد". اتوبوسها رد می شدند و هر نیم ساعت یک بار شلوغ تر دیده می شدند. با خودم فکر می کردم، شاید اتوبوس مسیری، دوباره بیاد و راننده پیش خودش بگه : " این پسرک هنوز داره راه میره ؟ " . با خودم خندیدم. کی ممکنه حواسش به من باشه؟ اینقدر همه چیز ماشینی و سریع شده که مردم جزء طبیعت شدند و این وسط جان و آرزو و اهدافشون به چشم هیچ کس نمیاد. شاید برای همین هست که ظلم و حق خوری زیاد شده. خستگی غول وحشتناکی شده بود که هر لحظه بیشتر منو می ترسوند. اما چرخش ثانیه ها و دقایق و فاصله ای که تا ساعت 11 بود، منو به ادامه مسیر تشویق می کرد. نزدیک ساعت 9:30 به پارک وی رسیدم. و تقریبا ساعت 10، تجریش بودم. یک ساعت دیگه وقت بود و من گشنه وخسته بودم. اول می خواستم به پارک کوچکی که اون اطراف بود برم، اما رفتم تو یک ساندویچ فروشی و ساندویچی سفارش دادم. صاحب مغازه گفت: چطور اول صبحی ساندویچ؟ براش گفتم از میدون راه آهن تا اینجا رو پیاده اومدم. باور نکرد و خندید. منم به عشق و عاشقی خندیدم که طنزی آفریده بود که برای من جدی ترین لحظات زندگی بود. هر طور بود ساعت 11 شد. سر قرارمون که یک کتاب فروشی بود، حاضر شدم و حالا منتظر. قبلش کمی به وضع موها و صورتم رسیده بودم، آبی به چشمای قرمز شده ام زدم و آماده بودم تا تو چشمای لیلا نگاه کنم. ساعت 11:20 دقیقه شد، زنگ زدم به لیلا، گوشی رو جواب نداد. 11:40 زنگ زد و با حالتی سراسیمه گفت :"سلام ، ببخشید، متوجه نشدم زنگ زده  بودی، الان رسیدی؟"
- نه خیلی وقته رسیدم، از ساعت 11 منتظرم ها.
- ببخشید، مامانم بهم گیر داده بود، الان تو راهم میام.
- باشه، مراقب باش، فدات.
تو صداش دروغ رو شنیدم. نمی دونم چه حالتیه، وقتی عاشق هستی، تک تک لغات برات معنای دیگری دارند. وقتی معشوق دروغ می گوید راحت تشخیص می دهی. تا ساعت 12:20 دقیقه جلوی کتاب فروشی راه رفتم و منتظر بودم. از یک ساعت پیش که خودم رو آماده ملاقات کرده بودم، خیلی شکسته تر و خسته تر شده بودم. مطمئن بودم لیلا خواب مونده بود و با زنگ من بیدار شده بود. تحمل این ثانیه ها، سخت بود. دوباره زنگ زدم :
- چرا اینقدر زنگ میزنی؟ تو راهم دیگه، ترافیکه.
- باشه، می خواستم مطمئن بشم.
- از چی؟
- هیچی بابا، بیا دیگه عزیزم.
بالاخره نزدیک ساعت یک بعد از ظهر اومد.  تا قبل دیدنش، با خودم حرص می خوردم و عصبانی بودم و می گفتم اگر بیاد حسابی سرش غر می زنم. ولی وقتی دیدمش خندیدم، دستشو گرفتم و با هم رفتیم. رفتیم تو یک مرکز خرید و تو یکی از رستوران هاش، سفارش غذا دادیم و مقابل هم نشستیم. گفت : چرا اینقدر خسته ای؟
- ببخشید سفره دیگه.
تا ساعت 8 شب باهم بودیم و قرار شد بریم سینما. بلیط برگشت من ساعت 9 بود، اما چیزی نگفتم. بعد از فیلم، لیلا رو با تاکسی تا سر خیابونشون رسوندم، با هم خداحافظی کردیم. همیشه عادت داشتم وقتی می رفت، تا آخرین نقطه ای که دیگه دیده نمی شد نگاهش می کردم و براش دست تکون می دادم. اما اون شب این کار رو نکردم. با تاکسی رفتم، ترمینال جنوب. قیمت بلیط مشهد 9000 تومان بود، و اتوبوس ساعت 11 شب حرکت می کرد.  جیبهام رو خالی کردم ولی بیشتر از 8000 تومان پیدا نکردم. عجب دنیایی شده بود. لیلا زنگ زد :
- سوار قطارت شدی ؟
- آره عزیزم، مرسی که به فکرم هستی. تو چطوری؟ مامانت بهت گیر نداد ؟
- نه! من الان در آغوش گرم خانواده ام (و خنده ریزی کرد و ادامه داد)، الان از زور خستگی دراز کشیده بودم یاد تو افتادم.
- قربونت برم، عزیزم من باید برم، بعدا بهت زنگ می زنم باشه ؟
- باشه، مراقب خودت باش.
پسر جوانی کنارم ایستاد و از فروشنده، بلیط مشهد خواست. دلم رو زدم به دریا، و غرورم رو تو همون دریا غرق کردم. باهاش صحبت کردم و موضوع "1000" تومن کمبود رو در میون گذاشتم. خیلی راحت 1000 تومن داد. و من بلیط خریدم. ساعت 10:30 شب بود. و 30 دقیقه تا حرکت از شهر معشوق مونده بود. شب سیاه و تاریک بود. ساعت از حرکت ایستاده بود. خستگی و بی خوابی به یک سمت، بریده شدن امید دوباره دیدن یار و قطع آرزو از یک طرف. غربت فشارهای خودش را داشت و تنهایی شکلش را عوض می کرد. اما دور شدن از عشق چیز دیگری بود. بالاخره دقایق به تکلیف خود عمل کردند و ساعت 11:30 اتوبوس به سمت مشهد راه افتاد. چشمم به خانه های بیرون بود. همان هایی که آغوش گرم خانواده درونش جریان داشت. همانهایی که درون یکی از آنها لیلای من بود. شعر می خوانم : او می ردو دامن کشان، من زهر تنهایی چشان/ دیگر مپرس از من نشان کز من نشانم می رود.
ماه تابنده بودو آسمان صاف و سرد و قلب من یخ زده و چشمانم همچون ابر بهاری، از فراغ یار در بارش. خواب به چشمانم نمی امد و بغض درون گلو جولان می داد. پسری که به من پول قرض داده بود در صندلی پشت سرم با دوستش نشسته بود و با هم قصه دختری را می گفتند که چطور سرکار گذاشته بودندش و بلند می خندیدند. جیبهایم را دوباره گشتم و به طور معجزه آسایی هزارتومن پیدا کردم، برگشتم و بدهیم را با آنها صاف کردم. خوابم برد...
14 ساعت دیگر درون اتوبوس بودم. نماز صبح را نزدیک نیشابور، در هوای سرد صبح خواندیم. ساعات اول صبح بسیار سرد است و اگر شب را درون اتوبوس خواب باشی، بخواهی بدن گرم را به سرمای بیرون ببری کار مشکلی است. اما بعدش کم کم روحت تازه می شود. مخصوصا اگر در نماز برای معشوقت دعا کنی.
بالاخره ساعت 12 ظهر به مشهد رسیدم و کرنومتر ساعتم را خاموش کردم.  بعد به خانه رفتم و قسمتی از قصه سرنوشتم شدم.

چند روز بعد، لیلا طی دعوایی سخت، بابت آنکه آنروز خسته به نظر می رسیدم، برای همیشه من را ترک کرد و بعدا فهمیدم پای کس دیگری در میان بوده است. قطارم به ریل خودش برگشت.

 

نویسنده : مرتضی : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ش. چهل و یک: گرگ و میش

میش های صبح، هنوز سر از افق برنیاورده بودند و گرگهای سیاه شب همه جا را پوشانده بودند. صدای زخمه هایی می آمد و نوایی به گوش می رساند. اما زخمه بر تاری ظریف نمی زدند تا صدایی دلنواز به گوش رسد. سنگ تیز را بر شمشیرش می کشید، تا تیغش برنده تر شود. از صدای آهنگ گوش خراش شمشیر و سنگ، می فهمیدیم که صبح در حال دمیدن است. یکدیگر را بیدار می کردیم. تا از خیمه هایمان بیرون می آمدیم، آرش را می دیدیم، ایستاده در کناره افق و باد سردی ریگ های بیابان را از کنار دامنش به اینطرف و آنطرف می برد. اولین پرتوهای خورشید که در آسمان دیده می شد فریاد می زد : آهای مردان من! به هوش باشید که میش ها بر گرگ ها پیروز شدند! صبح آمد و تاریکی رفت.
ماجرا از 5 سال پیش شروع شد. وقتی در روستایمان، مشغول زندگی بودیم. من تازه ازدواج کرده بودم و سرم گرم عشق بازی هایم بود. یک روز صبح، اسب های سیاهی خاک روستایمان را با هوایش یکی کردند. همه جا پر از گرد و غبار بود و فریاد. همان اول سر 3 نفر را بریدند. همه ترسیده بودیم. بزور از خانه هایمان بیرونمان آوردند و در میدان شهر جمع کردند. پارسی را خوب نمی دانستند. پوستین هایی بر تن داشتند و صورت سرخ و سفیدشان می گفت از جای سردی می آیند. دختران و زنانمان را به زور بردند و هر مردی که خواست مقاومت کند بدون هیچ درنگی سر بریدند. انگار خورشید تیره شده بود. گرگهای درنده خانه هایمان را آتش زدند، خراب کردند، مزارع را سوزاندند. یکی اشان که پارسی بلد بود گفت سربازهای مغول هستند و آمده اند دنیا را تسخیر کنند...
ما دهاتی ها هر چه گفتند و هر چه خواستند بهشان دادیم، و از روستای ما رفتند. به زمین گرم خورده بودیم و آه در بساط نداشتیم. غیرتمان را زیر پایشان کشتند و ناموسمان را اسیر هوسشان کردند و ما دم نزدیم. تا اینکه آرش به روستای ما رسید. گفت : بین شما مردی هست که انتقاممان را از این مغلهای وحشی بگیریم ؟ من و دو نفر دیگر همراه شدیم. مغول ها  2 سال پیش  زمین گیر شدند و دیگر قدرت اولیه ای را که چنگیز به آنها داده بود نداشتند و  ما هر روز روستای تازه ای را پس می گرفتیم و مغولان را اسیر می کردیم. اما همه این داشته ها را از آرش داشتیم.
او یک رهبر نبود. یک مرد جسوری بود که حتی نسبت به شجاعت جسارت داشت. بارها دیده بودیم به مغولانی حمله می کند که از لحاظ ابزار نظامی برتر از اویند، ولی او بی هیچ شک و تردیدی شمشیرش را در آسمان می چرخاند و جلو می رفت و آنها را از پا درمی آورد. شجاعت و جسارتش دشمن را می ترساند و عقب نشینی می کردند. او نوک پیکان حمله بود و همه پشت سر او حمله می کردیم.
گرگ و میش یک صبح زمستانی سرد، وسط بیابانی بی آب و علف و سرد صدای شمشیرش ما را بیدار کرد. فریاد زد: "برویم". سوار اسبش شد و به تاخت رفت. کمی درنگ باعث می شد هرگز به او نرسیم! با تمام جدیت و تلاشمان، زود بار و بنه را جمع کردیم و سوار اسبانمان پشت سرش رفتیم. بالای تپه ای ایستاده بود و به دور نگاه می کرد نزدیکش که رسیدیم، پایین تپه آمد و گفت : آنجاست! دو دسته می شویم، شما از شرق بیایید و ما از دروازه وارد می شویم. اسبش را هی کرد و ما بدون هیچ سوالی پشت سرش راه افتادیم.
مغول ها تازه به این روستا رسیده بودند و نگهبانان دروازه کم بودند. آرش یک تنه به نگهبانان زد. و بعد با هم وارد روستا شدیم، مغولها به ما حمله کردند. به رسم همیشه، عقب نشینی کردیم، تا پشت دروازه که رسیدند، ایستادیم و آرش مثل تیری که از چله رها شده باشد دوباره به مغولها یورش برد. چند سوار مغول به سمتش حمله کردند ولی او غرید و به سمتشان رفت. گروهی که از شرق وارد روستا شدند، پشت سر مغولها را بستند! جنگ آغاز شد. آرش شمشیرش را چنان می کوبید بر شمشیر دشمن که دستشان بی حس می شد و قدرت دفاع و یا حمله دوباره را نداشتند . آرش همه اشان را از دم تیغش می گذراند ما هم زخمی هایشان را می زدیم. جنگاور نبودیم، فقط جسارت عقابی مثل آرش ما کبوتران را هم وا می داشت در این آسمان چرخی بزنیم.  اینقدر کشتیم تا باقی مانده سپاه مغولها تسلیم شدند. همه را به بند کشیدیم و به روستا بردیم و اگر کسی از آنها گلایه نداشت رهایشان می کردیم تا برای دیگران هم قصه آرش را بگوید.مغولها صورتهایشان را می پوشاندند و چشمان تنگشان را بیرون می گذاشتند ولی  آرش نقاب از روی دشمن کنار میزد. آن روزناگهان ایستاد! زیر آن نقاب خشن، زنی زیبا بود. آرش از مردم پرسید کسی از او شکایت ندارد ؟ پیرزنی جلو آمد و گفت چرا! تمام نانهای مرا او با خود برد! آرش به پیرزن گفت او کنیز تو می شود تا تمام نانهای سرقتی را بپزد و بعد او را آزاد کن.
مردم روستا شب به ما جا دادند. صبح که شد، به رسم همیشه آرش صبح زود از خواب بیدار شده بود. زن مغول با یک نان به سمتش آمد، و نان را به او داد. آرش به زن گفت : نمی خواهم!
زن گفت: اگر ما شما را می گرفتیم بدون سوال از سابقه اتان می کشتیمتان و روی جسدهایتان اسب می دواندیم. می خواهم بابت عدالتت از تو سپاسگذاری کنم. با نگاه جادویی خود به آرش نگاه کرد و رفت.
ظهر شد و خورشید آن چوپان آسمان، به میانه راه خود رسید. ابر کوچکی جلوی خورشید را گرفت و سایه اش روی آرش افتاد.
منتظر بودیم آرش دستور حرکت بدهد، از او که سوال کردیم گفت یک روز دیگر اینجا می مانیم. صبح روز بعد، زن مغول با نان جلوی خیمه آرش بود. آرش نان را گرفت و چشم را بر نگرفت. دنبال زن راه افتاد و به خانه پیرزن رفت. به پیرزن گفت : او را از تو می خرم!
پیرزن گفت: مال خودت سردار، ما مدیون تو هستیم.
آرش گفت نه، من به جای او تمام نانهایت را خواهم پخت، فقط او را به من بده. و شروع کرد نان درون تنور گذاشتن. دستانش سوخت وچند خمیر خراب کرد. نشست تا عرقش را از صورت بگیرد..
 پیرزن گفت: زود از پا در آمدی دلاور...
آرش گفت: مژگانش را دیده ای، چون لب شمشیر من تیز است. تیزیش از شمشیر من گذشت و درون دلم فرود آمد.
پیرزن گفت: وقتی خمیر را درون تنور می بری، بجای اینکه به فکر خوردن نان پخته بعدش باشی که با چه بخوری، باید از آتش درون تنور حذر کنی.
آرش گفت: می دانم چطور نان بزنم، کودک که بودم اینکار را کرده ام... و دوباره سعی کرد..
پیرزن گفت: نان را نمی گفتم، آتشی را می گفتم که بازوهای خامت را باید بپزد!
آرش گفت: کار دل است، پخته و خام سرش نمی شود...
پیرزن گفت: می خواهی با او صحبت کنم ؟
آرش گفت: آری.
از آن روستا رفتیم، در حالی که آرش قهرمان، در میدان چشمها، مغلوب چکاچک برخورد شمشیرهای مژگان خاتون در چشمکی شده بود. روزها در راه بودیم، دو اسب آرش و خاتون از هم جدا نمی شد. صدای خنده هایشان آسمان را پر می کرد. خاتون شبها میدان جنگی می شد که فاتحش خود هر روز بیشتر اسیر آن میدان می شد.


 چند روز بعد به روستای دیگری رسیدیم. آرش و همسرش در چادرشان بودند و ما منتظر حرکت او. تا صبح صبر کردیم تا آرش به سراغمان آمد. نشست و نقشه ریخت و گفت حرکت کنید. گفتیم : مگر تو نمی آیی؟
گفت : نه، باید بتوانید بدون من هم پیروز شوید و خیمه اش رفت...
حمله کردیم، با شجاعت تمام؛ قوی و با فکر. چند سرباز مغول را که کشتیم، به ما حمله کردند. چند شمشیر که به دوستان وارد شد، سر اسب را چرخاندیم و فرار کردیم. کشته زیادی دادیم.
به سمت چادر آرش رفتم، و آرش بیرون آمد و گفت بدون من عرضه نداشتید؟ فردا صبح حمله می کنیم.
گرگ و میش هوا منتظر بودیم، لباسهایمان را پوشیده بودیم، اسبها تیمار شده، دلمان می تپید و خون جلوی دیدمان را گرفته بود که انتقام دیروز را بگیریم. صبر کردیم و باز صبر کردیم...آرش دیر آمد. گفت برویم. درون صدایش آن سفتی همیشه نبود. پای جسارتش می لنگید. خوشی های لحظه ای پای تصمیمش را سست کرده بود و نگاه های غامز، دلش را اسیر کرده بود.
موقع حمله رسیده بود. سپاه دشمن درون دشت منتظر ما بود. حمله کردیم، گرگهای سیاه دورمان حلقه زدند، کشتند، دست بریدند و آرش فقط با شمشیرش دفاع می کرد. جسارتی نبود که حمله اش را پیش ببرد. ناگهان برگشت و پشت سر ما قرار گرفت و گفت بروید جلو. ضربه شمشیری مرا به زمین انداخت . با اسبانشان از رویمان چند بار گذشتند. همه دشت را بوی خون گرفته بود. دلم پیش آرش بود، که چه اتفاقی برایش افتاده؟
غروب که شد، بلند شدم و نگاه کردم، لاشه ها را تکان می دادم، اما آرش نبود. افسار یکی از اسبان را گرفتم و بر پشتش سوار شدم و به سمت خیمه ها تاختم...
آرش روی زمین نشسته بود. شمشیرش را درون زمین فرو برده بود. به او رسیدم و به چشمهایش خیره شدم. چشمهایش دیگر برقی نداشت.
گفتم : چه شد ؟
سکوت کرده بود، مثل عقابی بود که بال و پرش را چیده بودند و فقط چشمهای خشنش باقی مانده بود. بلندش کردم و باهم به سمت روستایمان راه افتادیم. بین راه مریض شد. چیزی مثل خوره در وجودش رخنه کرده بود، به خود  می پیچید و بغض گلویش را فرو می داد. بالاخره به بستر افتاد. حال خوشی نداشت و در تب می سوخت. گفت : وقتی به خیمه برگشتم، به خاتون گفتم وسایلمان را جمع کند تا به جای دوری برویم. از این همه جنگ خسته شده ام. تا پشتم را به او کردم، خنجری از پشت به من زد... روی زمین افتادم، پایش را روی صورتم گذاشت و گفت: ببین که چطور خاک کشورت را همچون صورتت زیر پایمان له می کنیم و هیچ حرفی نمی توانی بزنی. خواست با شمشیرم مرا بکشد که ایستادم و مقاومت کردم، دنبالش دویدم و او فرار می کرد و فریاد میزد: انتقام پدرم را از تو گرفتم... .
سالی گذشت. مغول ها از ایران عقب نشینی کردند. چه خونهایی که نریختند. آرش، در خانه خلوتی نشست، و بیرون نیامد. بعد از آن شکست تلخ میدان دل، قامتش خمید و موهایش سپید شد. آرش ماند و خوشی های ارضا نشده اش و ما ماندیم و عقده هایی از خونهای ریخته شده .
میشها باید چوپانی بهتر از خورشید پیدا کنند.تا خونشان عصر بر آسمان نپاشد.

 

نویسنده : مرتضی : ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم